X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390

کلافه ام 

نمی گذارند زندگی ام را بکنم  

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از لحظه لحظه این زندگی که می گویند تلخ است و بیهوده ..

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از غذا خوردنم..ورزش کردنم..فیس بوک گردیم ..سینما رفتنم ..تئاتر دیدنم و با خودم بودنم .. 

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از حتی اتوبوس نشینی های هر هفته ام و حتی دیدن چندین باره ا خ ر ا ج ی ه ا ی ۳ .. 

من عادت داده ام خودم را  به لذت بردن  از مانتوی فرم اداره .. 

من عادت داده ام خودم را به ارشادیها لبخند بزنم و از زیر آفتاب ایستادنشان لذت ببرم به جای  اینکه حرص بخورم بابت نگاه های کثیف و کینه توزانشان.. 

من عادت داده ام خودم را که مدام کارهای جدید انجام دهم که احساس فرسوده گی نکنم که احساس نکنم گیرایی مغزم پایین آمده که لذت ببرم از این حس بودنم..حس جنب و جوشم..  

من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از همین مملکتی که هم سن و سالهای من از آن فراریند..شکستهایشان را همه به حسابش می گذارند و فکر میکنند مشکلشان با رفتن حل می شود.. 

من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از درس دادن..چه درس دادن به بچه های دانشگاه که بی علاقه گی در چشمانشان موج می زند و چه درس دادن به کسانی که به اصطلاح با بند پ در فلان بانک  فلان ارگان استخدام شده اند..

من عادت داده ام خودم را که چند وقت یکبار برای خودم هدیه بخرم.. هدیه های زنانه ..اصلا طلا بخرم که یادم نرود زن بودنم را ..و لذت ببرم از زن بودنم.. 

 

اما کلافه ام 

نمی گذارند زندگی کنم 

از وقتی یادم می آید سنگ صبور بوده ام..مادر..خواهر بزرگتر یا اصلا یک دوستی که می توانی دوست حسابش کنی..  

همیشه آدمها را همراهی کردم..بعضا بزرگشان کردم ..دکتر  مهندس شده اند..در این راه کلی مرارت کشده ام و به غر غرهایشان گوش داده ام و دلداریشان داده ام تا شده اند آنچه می خواسته اندو بعدش وقتی که من می خواهمشان دیگر مرا نمی شناسند..

کوهی از درد و دل های آدمها روی دلم سنگینی می کندوودیگر نای حرف زدن و مشاوره دادن ندارم  به خدا.. 

به من چه که فلان دوستم را از کار اخراج کرده اند چون زن است و سهامدار با خدای شرکت گفته زن نمی خواهم .. 

به من چه که آن یکی شان شاکیست از بی همراه بودن..یک همراه خوب که حمایتش کند.. 

چه قدر گوش بدم به دردل های آن یکی که شاکیست از همسری که حالا که زندگی بهشان سخت گرفته تنهایش گذاشته است و فهمیده این آدم آدم زندگیش نیست.. 

چه قدر دلداری بدهم به دوستی که دارد از ایران می رود و غصه پدر و مادرش را دارد که زیر بار رفتنش کمرشان دارد خم می شود ..

چه قدر سنگ صبور دوستی شوم که با فلان مدرک از فلان دانشگاه کار دلخواهش را ندارد.. 

چه قدر لبخند بزنم و همراهی کنم با آن یکی دوستی که که باید ۵ میلیون بگذارد روی اجاره خانه اش و ندارد .. 

و.. 

و.. 

و.. 

نمی دانم اگر من نخواهم این آدمهای دور و برم را چه کسی را باید ببینم!!!!!!! 

بگذارید منی که می خواهم زندگی کنم و سعی می کنم لذت ببرم از آن آسوده باشم.. 

یاد بگیرد فقط حرف نزنید بعضی وقتها شنونده هم باشید جای دوری نمی رود به خدا...