X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1390

امسال سال دومی است که دنیا سرجایش است ..من هستم و محکم چسبیده ام این دنیا را.. روز پدر هست.. اما پدر نیست.. 

بعضی دردها محال است از بین برود که مزمن می شوند لاکردارها و هر روز بیشتر ته دلت را چنگ می زنند..دردهایی که هیچ وقت دور نمی شوند و هر روز تنهاییت را عمیق تر می کنند..درد نبودن بعضی از آدمها در وجودت از آن دسته است..که هر چه که باشی و هر جایگاهی که داشته باشی یک جور حس کمبود داری همیشه ..یک حس عقده..مثل بچه ای که روز اول است می خواهد برود مدرسه و لباس بزرگ و کهنه خواهر یا برادرش را پوشیده است و مدام خودش را قایم می کند..فکر کنم یک چیز توی این مایه ها باشد..

جوری که  می روی و از آن کفشهایی که دوسال قبل چون خیلی دوست داشته  وهر سال به عنوان کادوی روز پدر داده بودی و او از آن خنده هایی کرده بود که خاص خودش بود وباد در بینیش انداخته بود و پیشانیش قرمز شده بود و گفته بود من کفش چرم اینطوری خیلی دوست دارم و تو ته دلت قند آب شده بود.. از همان کفش ها سایز ۴۴ اش را بگیری و لبخند  بزنی و یک جعبه کادوی قشنگ  را برداری و بگذاریش داخل جعبه کادو و با رضایت کامل  بیآیی خانه و تازه تا چشمت به عکس بزرگ او روی اپن با همان لبخند همیشگی  می افتد آهی  بکشی و با خودت بگویی دختر  تو حتما دیوانه شده ای..