X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1390

امروز صبح نحس از خواب بیدار شدم..نحس که نه اما کسل بیدار شدم انگار که کتک خورده بودم..چشمهایم هم مقادیری پف داشت و بالشم هم خیس بود..پیش بینی امروز صبح کار سختی نبود..حوصله حرفهای همکارم را ندارم..چه دل خجسته ای دارد اول صبحی اینقدر حرف میزند.. 

دیشب خواب دیدم بابا هم با من آمده بود جنگل ابر البته روز آخر آمد با یک کیسه خواب آبی راه راه که می گفت از زمان جنگ داردش و اصرار داشت که خیلی گرم است و شب می پزد توی این کیسه خواب و من هم با اصرار بیشتر می گفتم که نه دو شب پیش نبودی اینجا خیلی سرد می شود..بچه ها هم خوب اخت شدند با او و من تعجب زده بودم چون بابا اصولا آدم جدیی بود جدی اما به غایت مهربان اما نمی توانم منکر شوم که همه یک جور حس رو دربایستی داشتند با او .. 

بگذریم   

پ.ن۱ :نمی دانم ما آدمها چرا از حرف زدن با هم می ترسیم..چرا فکر می کنیم مرور زمان همه چیز را روشن می کند..چرا از گفتن فکر هایمان حس هایمان بدون اینکه بخواهیم تحلیل و دو دو تا چهارتایشان کنیم  وحشت داریم.. در روابط زن و مرد نمی گویم روابط آدمها را می گویم در مجموع..

من خودم اما همیشه آدم حرف بوده ام ..از آدمهای حرف هم خوشم می آید نمی گذارم زمان کارهای مرا تحلیل کند..نمی گذارم زمان افسار مرا دستش بگیرد..اما نمی دانم چرا همیشه آدمهای ترسو در مقابلم قرار می گیرند آدمهایی که شجاعت حرف زدن ندارند آدمهایی که حاضرند تا آخر عمر از وجدان درد خفه شوند اما حرف نزنند تا زمان روشن کند همه چیز را..خوب این وسط یک نفر مثل من پیدا می شود که گیراییش پایین است خوب ..دیر می گیرد..نگذاریدش در توهم دست و پا بزند ..به خدا گناه است ..اصلا می گویند  این همه اضافه شده به گناهان کبیره ..گویا هم تراز غیبت و تهمت و زنا مجازات دارد.. 

یک کلام از آدمهای ترسو بدم می آید..