X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390

هر هفته  که می آیم نزدیک ترمینال بی اختیار قطره های درشت اشکست که از چشمانم سرازیر می شود و می دانم که دیگر تو نیستی تا از یک ساعت مانده به رسیدنم ۵ دقیقه ۵ دقیقه زنگ بزنی و جایم را چک کنی تا به موقع بیایی دنبالم و من بگویم باباااااا خودم با آژانس می آیم و تو بگویی آنجا که هستی هر کاری(شما بخوان غلطی) می خواهی بکن اینجا اما دختر کوچولوی من هستی که نمی شود بین این همه مرد منتظر ماشین بمانی و من نیشم  تا بناگوش پشت تلفن باز و قند توی دلم آب شود...اما دقیقا یک سال و دو ماه است که تقریبا هر هفته می آیم و هیچ کس نیست نگران من بین این همه مرد باشد!!! 

جمعه ها اما در مسیر برگشت جور دیگری عذاب می کشم سعی می کنم چشمهایم را محکم ببندم و تا از جاده نه چندان دوست داشتنیم با آن همه تابلوهای پر خاطره نگذشته ام چشمهایم را باز نکنم..انگار در این مسیر یک نفر با پتک نان استاپ به سر من می کوبد و من نمی توانم مهارش کنم... اینست که وقتی بر می گردم به مامن دوست داشتنیم انگار است که از یک کوهنوردی برگشته ام که سراسر مشغول زار زدن بوده ام...

کاش می شد کند گذشته آدمها را و چالش کرد یک جایی که بپوسد و با خاک یکی شود.. 

کاش می شد هر روز که از خواب بیدار می شوی تا دیروزت پاک شده باشد از ذهنت..کاش می شد که نمی شود...