X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1390

نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید ..شاید دلیلش روال عادیه زندگیم باشد..نه که بد باشد این روال عادی یا از آن ناراضی باشم که برعکس بیشتر آدمها که امروز می بینی از زندگیشان شکایت دارند و آه و ناله سر می دهند از این تکرار مکررات، من کاملا راضیم که روز و شبهایم را از روی هم کپی پیست کرده باشند تا قرار باشد یک اتفاق ناخوشایند تمام این تکرارها را بهم بریزد.. 

فرانسه خواندن را شروع کردم و دوستش دارم..یک روز در میان باشگاه می روم و آن را هم دوست دارم..دیگر از کارم حرصم نمی گیرد و پشت میز نشستن برایم کابوس نیست..انگار که بدنم بی حس شده است بعد از کشیدن آن درد بزرگ و دیگر هیچ چیز به نظرم ارزش ناراحتی ندارد.. 

هر شب ۲  ساعتی را با خودم خلوت می کنم ..تلفنم را خاموش می کنم .. کتاب می خوانم یا فیلمی را که دوست دارم می بینم..یک کاسه سالاد بزرگ درست می کنم و در حال خوردن فیس بوک گردی می کنم..روز بعدش دوباره همین و همین.. هی زندگی جان من همینطور بمان..همینطور بی مزه و تکراری که تحمل هیچ تنوعی را ندارم!