X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389

هر سال چهارشنبه سوریها به رسم دوران جوانی که با دوستانم  باغ یکی از بچه ها دور هم جمع می شدیم و به معنای واقعی آتش می سوزاندیم سعی می کنم که حتما جایی بروم یا کاری کنم که مدام نشینم در خانه و حسرت آن روزها را بخورم.. 

امسال همینطور که سرچ می کردم دیدم بهههه چه موقعیت اکازیونی فلان شرکت طبیعت گردی که خیلی هم معروف است و بر و بچه هایش را هم می شناسم یک تور چهارشنبه سوری گذاشته اند خداااااااااا..در یکی از کویرهای اطراف کاشان... فرصت را شکار کردم و خلاصه آخرین روز مرخصی امسالم را گذاشتم برای چهارشنبه سوری... 

چشمتان روز بد نبیند از ساعت ۱۲:۳۰ که با یک ساعت تاخیر راه افتادیم ساعت ۸ رسیدم کویری که فکر کنم محل جمع آوری زباله های سمی در کاشان بود..این وسط مسطها را تعریف نمی کنم که چند بار دعوا شد و فحش های خار و خاشاکی که آدمها به ظاهر اتو کشیده و با کلاس ! نثار هم می کردند را نادیده می گیرم...خلاصه کلام چهار تا بوته ای آتش زدند و ۱۵۰ نفر آدم سرخوش از روی آتش می پریدند وجوجه کباب خامی هم دادند خوردیم و دیگر عیشمان تکمیل شد.. 

ساعت 4 صبح که کلید را چرخاندم توی در آپارتمان 60 متریم و یک نفس راحت کشیدم وقتی لحاف قرمزم را محکم پیچیدم دور خودم  همزمان که به این فکر می کردم  عمرا هیچ چهار شنبه سوریی دور همیهای سالهای دانشجوییم شود خوابیدم..الان می فهمم آن موقع هایی که ما به کتاب و کلاس و دانشگاه فحش می دادیم و بزرگترها می گفتند این روزها بهترین روزهای زندگیتان است قدرش را بدانید یعنی چه!