X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389

همیشه انسان معتقدی بودم..معتقد نه اما مذهبی..چون فکر می کنم همین به اصطلاح مذهب است که زمینه تفرقه و جنگ و خونریزی و کشتار را بین آدمها فراهم می کند..می گویم همین مذهب است که دست آدمها را باز گذاشته که هر گونه عملی را با عنوان  دین انجام دهند و کسی نتواند دم بربیاورد..می گویم اگر همه آدمها به خدا به عنوان یک انرژی برتر اعتقاد داشته باشند دیگر تفاوتی وجود ندارد در دین مسیح و یهود و اسلام و مثلا مذهب شیعه و سنی..بگذریم که این یک سال اخیر در رابطه با همین انرژی برتر هم دچار شک شده ام و فکر می کنم  به دنیا می آییم ..سختی می کشیم..شادی می کنیم.. می میریم و تمام..همه چیز تمام می شود..می گویم شک چون نه مطالعه ای کرده ام و نه تحقیقی.. و ممکن است روزی شکم به یقین تبدیل شود یا که نه بشوم یک معتقد دو آتشه..

اینها را گفتم چون دیشب با دوستی صحبت می کردم که تا دیروز فکر می کردم از نظر اعتقادی و از خیلی نظرهای دیگر شبیه به هم هستیم..بودیم واقعا هم بودیم.. یک ماهی بود به دلایلی کمتر دیده بودمش...لب که باز کرد به صحبت کردن حس کردم که مدل حرفهایش متفاوت شده است بیشتر که ادامه داد مطمئن شدم..شده بود یک پا مبلغ مذهبی.. یک سری فیلم به من داد از سمیناری که گویا اردیبهشت ماه در دانشگاه علامه برگزار شده بود و سخنران آن دکتر رائفی پور نامی بوده است..سخنرانی پیرامون مبارزه با شیطان پرستی بود..گویا که این دوست ما بدجور تحت تاثیر این سمینار ۵ ساعته قرار گرفته بود و بعدتر خودش هم مطالعاتی کرده بود و خلاصه چند ساعتی برای من سخنرانی می کرد..حرفهایش را سعی کردم بدون تعصب گوش دهم..اما واقعا درک نمی کنم چطور می شود یک ماهه افق فکری انسان کلا کنفیکون شود..احساس می کنم تفکری که انسان یک ماهه به آن برسد همان یک ماهه هم از دستش می دهد..بهر حال من هیچ نگفتم سعی کردم به نظراتش احترام بگذارم و شنونده خوبی باشم اما فکر کنم دیگر حرف مشترکی با این دوستم ندارم..  

پ.ن ۱: دو تاتر فاوست کار محمدرضا نعیمی و ابرهای پشت حنجره رضا گوران را دیدم هر دویشان خوب بودند ارزش دیدن دارند ..

پ.ن۲:قرار است هفته اول عید را اینجا نباشیم..اما می دانم که مسافرتمان همراه است با اشک و آه همگی و از یوژوال منم که باید خواهر و مادرم را جمع و جور کنم ..دارد یک سال می شود که رفتی ..امسال یک قرن برایم گذشت چه مسوولیت سختی داشتی و هیچ وقت نفهمیدمش به جز این روزها که شانه هایم زیر بار مسوولیت نبودنت خم شدند..

پ.ن۳:چرا هر چه بیشتر اهمیت نبودنت را انکار می کنم بیشتر به مهم بودنش می رسم!