X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389

وقتی می خواهم شروع کنم به غر زدن که اه این چه زندگیی است..یک دقیقه وقت آزاد برای خودم ندارم که لم بدهم روی مبل و یک خوراکیه خوشمزه بخورم و یک فیلم خوب ببینم یا نه یکی از این کتابهای نخوانده ای  را که در کتابخانه ام انبار کرده ام بخوانم..یا اصلا یکی از آدمهایی که صد سال هم اگر هم را نبینیم حرف داریم برای گفتن با هم تا خود صبح را بگویم بیاید خانه ام  و با هم یک گپ مبسوط بزنیم یا چمیدانم بروم یکی از این تورهای کمپینگی به سبک و سیاق چند سال پیش ها که گیر داده بودم به سفر یا نمی دانم خیلی چیزهای دیگر..

 خوب که فکر می کنم می بینم همین یک لحظه وقت نداشتنم بهتر است چون تجربه ثابت کرده که آدم شدیدا بی جنبه ای هستم و یک ثانیه که گیر می آورم همچین تنگ عکست را بغل می کنم و اشک است که تند تند جاری می شود از این چشهمای روی اعصابم...  

پ.ن.1: ده روزی به شغل شریف ور دست لوله کش و عمله و بنا و نقاش مشغول بودم..واقعا جای دشمنم را هم خالی نمی کنم اینقدر که این ده روز بد گذشت.. 

پ.ن.2: چند روز است مهمان عزیزی دارم که احساس می کنم به من آرامش می دهد و بودنش را دوست دارم این روزها..

پ.ن.3: همچنان دچار گه گیجه هستم بین ماندن و درس خواندن(شاهد اینکه برای دکترا ثبت نام کردم و کتابهایش مثل آینه دق پهن است جلویم) یا رفتن و نمی دانم چه کار کردن!!(شاهد اینکه افتاده ام دنبال کار گرفتن مدرک لیسانس و فوق لیسانس و ترجمه و پر کردم فرمهای کبک و پیدا کردن کلاس فرانسه)