X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 24 دی‌ماه سال 1389

این هفته را کاملا در بستر بیماری بودم و نصفه نیمه رفتم سر کار ..۳ روز آخر هفته را ترجیح دادم در منزل پدری استراحت کنم..اتفاقهایی افتاد که فهمیدم این حس نوستالژی که همه در وبلاگهایشان می نویسند یعنی چه ؟! همانی که وقتی در ویکی پدیا سرچش می کنی می گوید :

 ؛ نوستالژی  را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته ، تعریف کرد؛ 

 

۱-بله این حس وقتی به من دست داد که رفتم  درمانگاه محله ای که ۲۰ سال از بهترین سالهای  عمرم را در آن زندگی کردم.. 

همان خانم چشم سبز آمپولم را زد فقط یکی از چشمهای درشت سبزش کاملا بسته شده بود و پوست سفید و تر و تازه و جذابش کاملا چروکیده شده بود و قدش هم انگار آب رفته بود..خوابیدم روی همان تختی که وقتی بچه بودم با چشم سفیدی و اعتماد به نفس تمام در حالی که وانمود می کردم از آمپول نمی ترسم رویش می خوابیدم و زل می زدم به قاب عکس دخترکی که روی دیوار جلوی تخت نصب بود..دخترکی چوپان با موهای فرفری قهوه ای و چهره ای معصوم در حالی که یک بره ناز را در آغوش گرفته بود..به دخترک که نگاه می کردم همه ترس از درد را فراموش می کردم..هنوز همان قاب عکس روی دیوار بود اماخاک گرفته... نگاهش که کردم بیشتر قلبم را فشرد تا آرامم کند.. 

خانم چشم سبز هم دیگر مثل قبل مهربان نبود سریعا سوزن را در بدنم فرو کرد و کشان کشان رفت تا سرم  یک نفردیگر را وصل کند.. 

من اما همانجا خوابیدم روی تخت و یادم به ۵ سالگیم افتاد که با دوچرخه از ایوان حیاط مان افتادم و مادرم من را خونین و مالین بغل زذ و آورد همین درمانگاه و آقای خوشتیپ و چشم و ابرو مشکی در مانگاه چانه ام را بخیه می زد در حالیکه من عر  میزدم و فحش می دادم و مادرم لبهایش را گاز می گرفت.. این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ...

۲- به یک مهمانی خیلی یهویی دعوت شدم همکلاسیهای دوران راهنمایی و دبیرستانم ..بچه هایی که  آخرین بار ۱۳ ۱۴ سال پیش دیده بودمشان..همه یا یک بچه بغلشان بود و یا منتظر به دنیا آمدنش بودند..البومهای عکسهای قدیمی را آوردند ..موهای منگول منگول ..لباسهای استین پفی..مانتوهای طوسی تا قوزک پا  و اپل هایی که دوبرابر شانه هایمان بود....اووووففففففف و کلی احساس  خوشتیپی .. 

در اکثر عکسهای جشن تولدها نبودم...می گفتند تو بچه خرخوان بودی و مثبت..مامانت هم معلممان بود و نمی امدی به مهمانیهایی که دعوت می شدی اما فکر کنم که اصلا دعوت نمی شدم به جان خودم چون من که چیزی یادم نمی اید.. 

این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ...