X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389

درست همین موقع ها بود..شاید کمی دیر تر..هوا تاریک شده بود و ما نشسته بودیم در رستوران پیست آبعلی آش داغ می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم و زمین خوردنهای همدیگر را مسخره می کردیم ...پارسال را می گویم...پارسال که هنوز زمستان داشتیم و برف و باران ... مامان زنگ زد..دیدم که با من سر و سنگین  است بر عکس همیشه..در بین خنده های مستانه ام گفتم چیه مامان خانوم تو قیافه ای؟! اول گفت هیچ..اما مامان را می شناختم دلش کوچک بود طاقت نیاورد و گفت امروز تولد بابا بود حتی زنگ نزدی یک تبریک خشک و خالی بگویی..گفتم اوووووووو وه مانده هنوز تا شب می خواستم خودم زنگ بزنم..اما دروغ گفتم ..یادم رفته بود..یادم رفته بود که  17 دی است..آنقدر غرق در خوشی بودم که یادم رفته بود به بابا که منتظر زنگ من بود تبریک بگویم... 

می دانم که هر سال این روز حسرت این را می خورم که چرا تولد آخرین سالی را که پدرم پیشم بود تبریک نگفتم..