X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389

۱- دستهای  کشیده ام را که در دستان پت و پهن و مهربانش گرفت و نوازش کرد بی اختیار چشمهایم خیس شد..لبخند زد و گفت چرا امروز چشمانت برق غم دارد..خندیدم و گفتم فقط  دلم برایت تنگ شده بود..گفت گریه کن..خودت را خالی کن..جمله اش تمام نشده باران اشک از چشمانم جاری شد و صدای هق هقم فضا را پر کرد..سکوت کرد و هیچ نگفت..گفتم آخر دستهایت مرا یاد دستهای پدرم می اندازد پهن و مهربان جوری که وقتی دستهایم را در دستانش می گرفت خودم را یک سر و گردن از بقیه بالاتر می دیدم.. دستانش جوری احساس امنیت به من می داد  که فکر می کردم احدی نمی تواند به من آزار برساند..که همه کاری از این دستها بر می آید..که هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم مستاصل نخواهم ماند..که این دستها همیشه هستند تا از من محافظت کنند..که الان بدون این دستهایی که زیر خروارها خاک هستند چه قدر تنها هستم..چه قدر ضعیفم..چه قدر ناتوانم..چه قدر احساس استیصال دارم.. 

 دستهایم را محکمتر گرفت و گفت من هستم..همیشه هستم..همه جا هستم ..

لبخندی زدم و گفتم هیچ کس هیچ وقت هیچ کجا جای دستهای او را برایم نمی گیرد..  

  

۲- نمره آیلتس ام را گرفتم بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم..تصمیم گرفتم بی خود و بی هدف یک زبان دیگر را شروع کنم شاید فرانسه شاید هم آلمانی البته بعید هم نیست که از جمله تصمیماتم در حالت جو گیری باشد و همین روزها در نطفه خفه شود..