X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389

بعضی زخم ها هستند که هیچ وقت که خوب نمی شوند هیچ تازه هرچند وقت یکبار کرمت می گیرد و اینقدر انگولکش می کنی تا دوباره سر باز کند اینقدر که شب را با گریه بخوابی و از ته دل آرزو کنی که صبح بیدار نشوی.. و شب خواب پدرت را ببینی  که مثل همیشه کت و شلوار شیکی پوشیده و تو داری در بغلش زار می زنی و او با مهربانی نوازشت کند و بگوید با من بیا دارم می روم مهمانی بیا تا حال و هوایت عوض شود و همان موقع چشمهایت را باز کنی و نفهمی که اخر با پدر رفتی به مهمانی یا نه و تا صبح با آرامش بخوابی و صبح زود با یک دسته بزرگ داوودی  بروی پیش پدر و با او دردل کنی.. به او بگویی چه حسی داشته ای دیشب و می خواستی  تمام بلاهایی که  به سرت آمده را یکی یکی و با دقت بنویسی و بفرستی برایشان که بدانند تو همچنان کینه آنها را به دل داری و این کینه انگار که هیچ وقت قرار نیست از بین برود..که می خواهی برود..می خواهی آدم بخشنده ای باشی.. اما نمی شود..که روزی را می شمارم که به پایم بیفتند و من سر بلند کنم و بگویم عمر ده ساله مرا بدهید تا ببخشمتان..