X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389

چند سالی بود روزها برایم مثل برق و باد می گذشتند آنقدر که به وحشت افتاده بودم از این سرعت هر چی می دویدم به پایش نمی رسیدم..اما این ۴۰ روز برایم یک عمر بود ۴۰ سال بود..راستی ۴۰ روز شد که تو رفته ای و من هنوز باور نمی کنم..همه تحسینم می کنند که عجب دختری تربیت کرد قوی و محکم غافل از اینکه من نه محکمم و نه قوی تنها حس معلق بودن دارم نمی دانم حس عجیبی است انگار که روی زمین راه نمی رم انگار که این روزها این خودم نیستم که راه می روم حرف می زنم می خورم می خوابم.. 

راستی نمی دانم چرا از آن شب که بخوابم آمدی هر شب قبل از خواب مبارزه می کنم با خواب دیدنم خنده دار است اما می ترسم که دوباره به خوابم بیایی اما هر بار که نیمه شب از خواب بیدار می شوم جلوی چشمهایم هستی به تنها چیزی که فکر می کنم تویی انگار و باز هم باورم نمی شود

پنجشنبه ساعتها نشستیم بر سر مزارت گفتیم رویش بنویسند ؛خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد؛سه تایی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از این ۴۰ روز گفتیم و از مامان که چه قدر لوسش کرده ای ..راستی یک چیز یواشکی فقط بین من و تو .. همه که جمع می شوند خانه مان عموها و خاله هاو شوهر خاله ها از همه شان حرصم می گیرد وقتی می بینم فقط تو نیستی دلم می خواهد بقیه هم جلوی چشمم نباشند اما خیلی خانومانه لبخند می زنم و از همه تشکر می کنم اما حالم از همه شان بهم می خورد گفتم که بین خودمان است هیچ کس این را نمی فهمد هیچ وقت..