X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1389

وای بابا دختر کوچیکه لوس و ننرت طاقتش تموم شده دیگه نمی تونه ادای محکم بودن در بیاره ..دیگه نمی تونه جلوی اشکاشو بگیره

بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه خیلی قرص و و محکم ضجه های مامانو گوش بده و الکی دلداریش بده  وقتی خودش به هیچ کدوم از حرفاش اعتقادی نداره

بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه سکوت وحشتناک برادرشو تحمل کنه

بابا فقط تو می دونستی من فقط ادای قوی بودن دارم فقط تو می دونستی با یه تلنگر می شکنم

فقط تو می دونستی دختر کوچیکت عادت داره همه غم و غصه هاشو توی خودش بریزه و پیش بقیه کوچیک جلوشون بده ..فقط تو بودی که همیشه هوامو داشتی که نشکنم..اما بابا این دفعه بدجوری شکستم

بابا قرار نبود اینقدر زود بری ..قرار نبود بخوابی و دیگه بیدار نشی..قرار نبود اینقدر زود پشتمو خالی کنی

بابا بهم گفتن شب تا صبح نشینم پیشت ..مگه می تونستم این آخرین شانسو از خودمو بگیرم  امابابا  چرا بغلت مثل همیشه گرم نبود ..بابا چرا مثل غریبه ها بودی باهام...چرا هر چی تا صبح صدات کردم جواب ندادی و فقط لبخند می زدی..بابا تو که همیشه عاشق این بودی من بیام توی بغلت بخوابم..اما این دفعه هر چی دست و پامو جمع کردم و خودمو لوس کردم بغلم نکردی ...بابا من که همیشه دختر بابا بودم..یادت که نرفته منو یه جور دیگه دوست داشتی

بابا چه قدر دلم برای بغل مهربون و صبور و گرمت تنگ شده

بابا کاش منم امشب بخوابم و دیگه بیدار نشم ..