X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1389

شب از نیمه گذشته است و این آلر‍‍‍‍ژی لعنتی من که امسال با نفس تنگی همراه است نمی گذارد از ترس خفگی خواب به چشمم بیاید و مدام صحنه های این چند روز جلوی چشمم ر‍ژه می رود...

امسال تصمیم گرفتم بر عکس همیشه سرکی به خانه های دوستان و آشنایان و همسایگان قدیمی بزنم و ای کاش که این کار را نمی کردم...

دیشب از دیدن صورت تکیده و لاغر همسایه قدیمیمان و امشب از دیدن صورت ورم کرده از کورتون بهترین دوست خانوادگیمان اشک به چشمم آمد...

آن یکی را قند تکیده اش کرده بود و این یکی را سرطان مهمان خانه شان شده بود با خودم فکر کردم واقعا این زندگی ارزش این را دارد که این همه به خودمان سخت بگیریم وقتی که آخر و عاقبتش مردن در درد و رنج است و باز به قول خیام

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم