X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388

دیشب از مهمانی که برگشتم به خودم قول دادم فردا صبح اولین کاری که می کنم نوشتن باشد نوشتن اینکه پارسال همین وقتها بود که در همین خانه دیشبی مهمان بودم  مهمان دخترکی  دوست داشتنی که دانشجوی هنر بود  با یک سری آدمی که تا صبح نشستیم و  از هر دری حرف زدیم و از خودمان گفتیم و  خسته نشدیم و از مصاحبت همدیگر  لذت بردیم که همان شب قرار گذاشتیم که دیدارهایمان به همین جا ختم نشود..آن شب تمام شد و  نه تنها دیگر آن آدمها را ندیدم که حتی آن همراهی که مرا با آنها آشنا کرده بود هم دیگر در زندگیم وجود ندارد و انگار که هیچ وقت این آدمها وجود نداشته اند..حالا دیشب رفتم به همان خانه ... وارد کوچه که شدم لبخندی زدم و یاد آن شب افتادم ..وقتی به در خانه رسیدم تعجب کردم و وقتی پله ها را بالا رفتم و و وارد همان خانه شدم قلبم از حرکت ایستاد ...همان خانه بود فقط چیدمان هنریش تبدیل شده بود به یک چیدمان خشن مردانه... دخترک از آنجا رفته بود نمی دانم برگشته بود شهرشان یا نه ..من در آن خانه بودم با یکسری آدم دیگر..با آدمهایی که گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم..اما ترسیده بودم .آن آدم سرزنده در مهمانیها نبودم..همه هم این را متوجه شدند...مدام فکر می کردم به این که چه قدر آدمها در زندگیمان می آیند نفوذ می کنند تاثیر می گذارند و خیلی راحت می روند انگار که هیچ وقت نبوده اند ..یکچور ترس عجیب مرا گرفت...ترس از آدمها ...ترس از خودم...ترس از زندگی