X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388

این روزها نمی دانم به لطف این پارازیتهایی است که در هوا وول می خورد و از اتفاق گویا دقیقا به سمت خانه ما نشانه می رود که اینطور گیج می زنم و انگار روی هوا راه می روم یا به خاطر گیجی ذاتیم است که یکباره چشم باز می کنم و می بینم مثلا دم محل کارم هستم یا دوباره عصر شده و دارم کلید را درقفل درخانه می چرخانم.. 

این روزها این ترافیک لعنتی برایم اعصاب و روان نگذاشته است و مدام دستم روی بوق است یا مثل و حشیها رانندگی می کنم یا سر جای پارک پاچه این و آن را می گیرم و نهایتا خودم را به خاطر رفتارهای نا معقولم سرزنش می کنم.. 

این روزها منی که همیشه دل کندن از اینجا برایم سخت بوده است و همیشه سنگ  اینجا را به سینه می زدم و همیشه با دوستان و آشنایان بحثهای فلسفی راه می انداختم و ثابت می کردم که اگر کاست بنفیت کنی بنفیت زندگی در اینجا بیشتر از هزینه هایش است احساس می کنم که کاملا دل بریده ام از این به اصطلاح وطنم .. 

این روزها مثل یک رباط برنامه ریزی شده ام صبح ها بیدار می شوم دو تکه نان  با یک پرتقال از یخچال بر می دارم مقنعه ام را به سرم می کشم و چند ثانیه ای فکر می کنم که امروز کلاس ریدینگ دارم یا رایتینگ بعد کیف کتابهایم را مرتب می کنم  و می روم سر کار هر روز برنامه ای جدید روی حافظه ام می ریزم اما انگار نه انگار همان برنامه همیشگی همان کارهای همیشگی انگار سخت شده برایم از پوسته عادتهایم خارج شوم ..انگار سخت شده برایم فکر کردن ..تحلیل کردن شرایط ..انگار سخت شده برایم حتی نفس کشیدن ...  

این روزها در نظر دیگران مثل همیشه شاد و سرزنده و موفق نشان می دهم اما درونم متلاطم است و بدتر از همه آنکه نمی دانم چرا متلاطمم..چرا وقتی همه چیز خوب است  احساس سردرگمی دارم چرا مدام فکر می کنم باید کاری بکنم که نمی کنم جایی بروم که نمی روم کسی را ببینم که نمی بینم و چیزی باشم که نیستم....