X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 30 آبان‌ماه سال 1388

نمی دانم چرا نوشتن برایم سخت شده است.. 

همه چیز دور و برم خوب است اما نمی دانم این روح پرتلاطمم کی قرار است آرام بگیرد.. 

کی قرار است زیباییهای اطرافم را ببینم و صبح که از خانه بیرون می آیم خدا را به خاطر چیزهایی که به من داده شکر کنم.. 

خودم دیگر به نظر خودم هم غریبه می آیم...گاهی از خودم می ترسم.. 

چند روز دیگر ۲۹ سالم تمام می شود و هنوز نمی دانم از زندگیم چه می خواهم و قرار است به کجا برسم... 

امروز آرزوهایی که اول سال روی یک کاغذ نوشته بودم و به دیوار اتاقم زده بودم را مرور کردم به هیج کدامشان حتی نزدیک هم نشده ام به جای ماشین شاسی بلند پراید سوار می شوم و به جای خلاصی از پشت میز نشینی میزم را بیشتر چسبیده ام که یک وقت خدای نکرده کسی جایم را نگیرد...  

می گویند وقتی همه چیز خوب است انسان به خدا اعتقاد  دارد و وقتی همه چیز بد انسان به کل به چیزی معتقد نیست..چزا همه چیز خوب است و من به چیزی معتقد نیستم..

ذهنم دقیقا مثل یک کلاف سر در گم است که هر چه می کنم سر و ته اش را پیدا نمی کنم.. 

ساعت فکر کنم نزدیک نیمه شب باشد و من خواب به چشم ندارم و می خواهم تا خود صبح گوسفندها را بشمارم... 

هایده می خواند مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه..او هم خسته است از هر چی که بود و هر چی که هست شاید برای همین رفت.. 

باید رفت یا باید ماند و مبارزه کرد!!!