X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 1 مهر‌ماه سال 1388

سالهاست که صبح اولین روز مهر می آید بی آنکه دل آشوبه ای برای دیر رسیدن به مدرسه داشته باشم..بی آنکه کفشهای نو ام را جلو تختم جفت کنم و هر از چند گاه نیم نگاهی با لبخندی حاکی از رضایت به آن بیندازم.. بی آنکه یواشکی پاکن خواهرم را که شبیه کف پا بود در جامدادی خودم بگذارم و بی آنکه مامان را به خاطر خوراکیهای زنگ تفریح حرص بدم و بگویم این را می خواهم آن را نمی خواهم!

کاش زمان زاغکی قالب پنیری دید هیچ گاه نمی گذشت.. کاش دوباره تصمیم کبری و حسنک کجایی را می خواندم..

به خوبی به یادش دارم آن دخترک لاغر  و تخسی را که در جواب اجازه ندادن معلم کلاس سوم برای دستشویی رفتن هنگام گفتن جدول ضرب ۵ زل زد به معلم و با اعتماد به نفس خودش را خیس کرد و لبخند شیطنت آمیزی به لب آورد و خوب یادم هست رنگ پریده معلم را از ترس مواخذه.. 

به یادش دارم دخترکی را که هر روز مدادش را گم می کرد و با پررویی هر چه تمامتر برای مادرش دلیل می آورد که چرا مدادش گم شده و پدری را که لبخند رضایت آمیزی از جسارت دخترش بر لب می آورد و بدون کلام او را حمایت می کرد 

تمام شد آن روزهای پاییزی تمام شد و اینک این منم در آستانه ی فصلی سرد  

اما به قول نادر ابراهیمی  "هیچ چیز تمام نشده است.هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد  و دروغ نگفته باشد؟؟؟ "