X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1387

دیشب حال بدی داشتم..دلم برای همه چیز تنگ شده بود حتی برای تلویزیون کهنه و قدیمیم که مطمئنام پیش هرکسی که هست او هم دلش برایم تنگ شده کم نیست ۵ سال با هم زندگی کرده بودیم!!البته ۵ سال آنقدرها هم زیاد نیست اندازه ۵ تا انگشت دست..به اندازه یک چشم بهم زدن می توان شمردش ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ 

اینجا هم دیگر امن نیست..خصوصی ترین یادداشتهایم را نامحرمان می خوانند و به من می گویند بنده خدا با همدیگر شور می کنند و روحیات مرا مرور می کنند تا بفهمند چه قدر لطیف است و چه کار کنند که کمترین ضربه به من وارد شودو می خواهند در نهایت نیکوکاری دل مرا بند بزنند آخر مگر می شود روی دل بند زده کسی خانه ای با پایه های محکم ساخت!!می خواهند خودشان را توجیه کنند و بار عذاب وجدانشان را سبک کنند  و در نهایت به این نتیجه میرسند که من هنوز با قضیه کامل کنار نیامده ام   ..اه که حالم از آدمهایی که لباس حق به جانبی می پوشند بهم می خورد ... 

نمی دانم چطور دلت آمد خاطرات این سالهای مرا با بیگانه قسمت کنی !!!!! 

فقط مرا راحت بگذراید ..دست از سرم بردارید ..احتیاج به هیچ شور و مشورتی هم نیست.. 

۱۰ سال که قابلی ندارد دارد؟؟ اما بدان تاریخ تکرار می شود تلخ تر از آنچه که فکرش را بکنی و من با صبری که این سالهای تلخ به من آموخته منتظر می نشینم تا ببینم که صدای خنده های خانه تو چگونه محو می شود و شرینی  زندگیت چگونه به زهری بدل می شود که توی این سالها به زندگی من پاشیدی...دنیا کوچکتر از آن است که باد خبرت را باز هم نیاورد... صبر من زیاد است خیلی به اندازه تمام این سالها 

همه چیز را گرفتی حداقل می گذاشتی این گوشه دنج مال خودم باشد

اینجا هم دیگر امن نیست درست مثل خانه ام که دست بیگانه به آن دراز شده است اینجا هم دیگر امن نیست باید کوله بارم را ببندم و بروم جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس دلش برای من نسوزد و هیچ کس به من نگوید بنده خدا!!! باید یک خانه امن برای خودم بیابم