X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1387

 چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی با یه قضیه کنار بیای می شی مثل مرغ پرکنده شبا تا صبح همش خواب می بینی و مدام داری فکرای عجیب غریب می کنی و تصویر سازی می کنی اونم از نوع خفن..مدام داری دنبال این می گردی که خودتو برای به نتیجه نرسیدن محکوم کنی و به انواع و اقسام مختلف به خودت سرکوفت بزنی اون موقع است که تو زندگیت دچار گه گیجه یی فلسفی و بس خطرناک می شی که ممکنه به مرور زمان عقلتو زایل کنه..حالا بعضی آدما قابلیت اینو دارن که ان تا پروژه رو برای خودشون تا ابد باز نگه دارن و عین خیالشونم نباشه بعضی آمام مثل من...بگذریم

چند وقتیه  صبحها با دلخوری میام سرکاریعنی بهتر بگم هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن از خواب ندارم مثلا دیروز صبح در حالیکه  بی خود و بی جهت توی رختخواب غلط می زدم و خرس بدبختمو خفه می کردم یهو تصمیم گرفتم که دو ساعت دیر بیایم..کارم را دوست دارم اما از اینکه هر روز سرساعت بیایم و کارتم را توی حلق دستگاه کارت زنی فرو کنم و پشت میزم بنشینم تا وقت ناهار و باز سرساعت ناهار بخورم و سر ساعت کارت خروج بزنم و سر ساعت بخوابم و دوباره فردا روزاز نو روزی از نو  خسته شده ام 

فکر می کنم مشکل یکنواختی کار و قیافه افسرده همکارانم باشه..سکوت آدمهای دور و برم خسته ام می کنه  

مداوم به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دونم چیه اما احساس می کنم به زودی زود قرار ه اتفاق بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!! 

پنجشنبه عصر خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم و درحالیکه از گرسنگی داشتم ملک الموتو زیارت می کردم و از بسکه انتگرال دوگانه و سه گانه توضیح داده بودم دهنم کف کرده بود در یخچالو باز کردم ودردسترس ترین چیز برای فرستادن به خندق بلا را سوسیس یافتم و همزمان که سوسیس را در تابه انداختم فیلمی از برگمان دردی وی دی فشار دادم و سوت زنان مشغول خردن سوسیس با مخلفات فراوان شدم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند که نیمه های شب از شدت احساس گلاب به روتون از خواب بیدار شدم و اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که نشد و چشمتان روز بد نبیند که تا جمعه شب ما در حال طی مسیر دستشویی تا اتاق خواب و بالعکس بودیم وآخر هفته بسیار رویایی را به حالت نیمه بیهوش سپری کردم  و دروغ چرا اولین بار بود که از مردن ترسیدم!!!و جالب اینجاست که بنده حدود یک سال و اندی بود که سوسیس نزدیک دهان مبارک نبرده بودم!!!