X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1387

کاش منم مثل اهالی ماکوندو به طاعون بی خوابی دچار می شدم نه به خاطر بی خواب شدنش به خاطر فراموشیه که بعد از چند ماه بی خوابی دچارش شدن 

این روزا عجیب یاد تجریش و امام زاده صالحو می کنم .. 

اما مزاده صالح..هر سه شنبه..پخش کردن خرما بین آدما و دستای غریبی که دراز می شدن و اشکایی که گلوله گلوله از چشما جاری می شدن..و با تمام وجود چیزیرو طلب می کردن ..یاد کبوترای حیاطش و اون حس و حال که می افتم همین مونده که قلبم از سینه در بیاد.. 

یاد سرمای اون سال و برف و باروناش و پشتکار من برای رفتن هر هفته به اونجا تا بلکه با سرتق بازیم امامزاده صالح از رو بره

یاد قدم زدن تو بازار تجریش و بوی ادویه ها و سبزیای تازه رو بلعیدن 

یاد اون موقعی که فوق لیسانس قبول شده بودم و برای اولین بار پامو توی کلاس گذاشتم و فکر می کردم با ورود من چه تحول عظیمی تو دنیای علم و دانش قراره رخ بده   

کاش رها می شدم..  کاش این دست نامرئی  گلوی احساس من را اینقدر محکم و بی رحمانه  فشار نمیداد.. 

کاش رها می شدم از این خاطرات دور..  

کاش رها می شدم از خاطره هایی که مثل پیچک به تمام تنم پیچیده ..  

حسرت روزهای گذشته را نمی خورم چون معتقدم که هر دوره ای از زندگی جذابیتهای خاص خود را دارد.. اما چرا دروغ بگویم دلم برای اون چشمای سیاه و شیطان و عاشق ۲۲ سالگی تنگ شده!!! این روزها این چشمها همه جا با من است و مدام  به من سرکوفت می زند!!