X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1387

این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم

اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم

راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه

تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه که شبا خنک بودنو رد می کرد به سرمایی که تا مغز استخونو می سوزونه می رسید..یه زندگی روستایی با کلی گاو و گوسفند و مرغ و خروس..

خوابیدن توی چادر و صبح با صدای ما ما ی گاو بیدار شدن

و یه سری آدمی که هیچ کدومشونو از قبل نمی شناسی اما بعد از سه روز احساس می کنی که  چه قدر ناراحتی داری ازشون جدا می شی

در هر صورت که همه چی عالی بود و اون چند روز احساس می کردم توی آسمون دارم زندگی می کنم

نمی دونم یه سری اتفاقاتی داره می افته که واقعا نمی دونم چه جوری ادارشون کنم هیچ وقت اینقدر توی زندگیم احساس استیصال (؟؟؟!!!)نکرده بودم..

ولی مطمئنا این نیز بگذرد...