X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387

خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه  و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست

جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم  و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم

احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم

ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم

احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه

به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر زیادی وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!

 گفت باورت نمی شه چند وقته به این فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می کنن باور کن چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم

 اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه

 گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..

اون موقع بهش خندیدم اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی 

نمی دونم  و بازم نمی دونم