X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1387

چه حس عجیبی دارم ..

از ۲ ساعت پیش که نشستم پشت کامپیوتر و دارم email های قدیمیمو می خونم و با چند تا از همکلاسیای دانشگاهم می چتم احساس می کنم برگشتم به ۵ ۶ سال پیش به دوره لیسانسم..

انگار که یه نفر داره قلبمو فشار می ده و هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد..

بعضی وقتا فکر می کنم چه قدر خوبه که در حالت عادی اینقدر درگیر کار و درس و روزمره گیای زندگیم که وقتی برای فکر کردن به گذشته ندارم اگرچه هیچ وقت ازش غافل نبودم اما اینطوری عمیق جوری که امشب دارم بهش نگاه می کنم ندیده بودمش

یاد اون شبایی افتادم که تا صبح پشت کامپیوتر می نشستم و یه لحظه خوشحال بودم و یه لحظه ناراحتو تند تند از چشمام اشک می یومد و همیشه فکر می کردم این چیزی که دچارش شدم عشق نیست و عشق چیزیه که تحت کنترل انسان نباشه در حالی که من همیشه کنترل رفتارامو دارم و دریغ که اشتباه می کردم

نمی دونم نصفه شبی فکر کنم خل شدم..اما هنوزم نمی فهمم و این نفهمیدن اذیتم می کنه..دیدین وقتی عزیز ترین کس آدم مریض باشه و تو یه مدت شاهد بیماریش باشی و بعد بمیره خیلی راحتتر قبول می کنی تا وقتی یه دفعه از پیشت بره..

من دقیقا حالت آدمیو دارم که عزیز ترین عزیزش یه دفعه از جلوی چشمش بپره و هیچ وقت نفهمه چرا...

چه قدر روزا تند تند می گذرن..امروز باز توی آیینه که نگاه می کردم یه موی سفید جدید پیدا کردم باورتون نمی شه با موهای سفیدم خیلی حال می کنم

تا بیشتر پرت و پلا نگفتم برم بخوابم

شب بخیر