X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 10 آذر‌ماه سال 1386

۵ ساله می شوم با چانه شکسته پر از بخیه از ایوان خانه پرت شده  بودم با دوچرخه..

۷ ساله می شوم با مقنعه کج و کثیف در راه مدرسه به خانه.. تخس تر از ۵ سالگی..

۱۰ ساله می شوم می دوم توی کوچه با دوچرخه با همه بچه ها با اعتماد به نفس مسابقه میدهم و می برم و غش غش می خندم..

۱۵ ساله می شوم کتابهایم را می جوم شاگرد اول می شوم..

۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد دفترچه خاطرات دارم.. توی دفترچه خاطراتم می نویسم عشق که می گویند همین جوریست؟

۲۰ ساله می شوم  هر روز جای بخیه روی پیشانیم را وارسی می کنم به امید آن که بهتر شده باشد ..

۲۱ ساله می شوم شیطنت می کنم بیش از پیش عاشقم دیگر نه شب شب است و نه روز روز اما همچنان جای بخیه پیشانیم برای مهم است

۲۴ ساله می شوم روز شماری می کنم برای سالی که تولدم را با هم جشن بگیریم عشق آتش می کشد و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم

۲۷ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز .. یاد گرفتم که آدمها را از زندگیم حذف کنم..دیگر خودم را توی آینه نمی بینم چه برسد به جای زخم کهنه روی پیشانی..دوست دارم مشروب بخورم تا گلو که یادم برود کجا بوده ام..چه ها دیده ام..چه ها کشیده ام و چه قدر همیشه تنها بوده ام..

۲۷ ساله شدم.....تمام!!!