X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 17 مهر‌ماه سال 1386

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی