به تاریخ آخرین پستم نگاه می کنم بیست و یکم آذر ماه است..فکر می کنم چند روز دیگر یک ماه می شود که ننوشته ام و به یک ماه گذشته فکر می کنم..اولین روز یا شاید بگویم اولین ساعاتی است در این یک ماه که خلوت خودم را دارم و منم و این جعبه قدیمی خانه پدری که هنوز با سختی و نفس نفس سعی می کند به من سواری دهد..
همین یک ساعت پیش خواهرم رفت ..دو هفته مثل برق و باد گذشت و دوباره زمان لعنتی خداحافظی رسید..یک قانون نانوشته داریم همه مان در خانواده که خداحافظی را خیلی کشدار و عجیب و غریبش نکنیم ..چمدانها را بگذاریم داخل ماشین و خپل مثل یک گربه ملوس همه ما را بغل کند و خواهرم بگوید پس تابستان منتظرتان هستیم من لبخند کشداری بزنم و مامان بگوید اگر زنده باشم و برادرم بگوید زود باشید دیر شد..همین ..شاید از وقتی بابا رفت این قانون نانوشته آمد و نشست در قلب همه مان..شاید اینکه دیدیم رفتن چه قدر آسان است دلیل أن شد که خداحافظیهایمان را سوزناک نکنیم..
من اما دلم گرفته است..خواهرم رفته و نمی دانم کی قرار است دوباره ببینمش..مامان یک دفعه مریض شد و برنامه ریزیهای ما برای اینکه تا خود فرودگاه به قول او ور بزنیم خراب شد و من ترجیح دادم فعلا کار را تعطیل کنم و پیش مادر بیمار تنهایم بمانم و باز به پدرم فکر کنم که چه قدر زود رفت و فردا دومین سال تولدش است که دیگر پیشمان نیست و باز بی صدا زار بزنم و باز از فکر کردن به اینکه نیست قلبم درد بگیرد..اصلا این خانه هر چه قدر هم شادی از سر و رویش ببارد قلب مرا فشرده می کند...اصلا وقتی برادرم کبابها را به سیخ می کشد و منقل را اماده می کند دلم می خواهد فریاد بزنم و سینی کباب را از پنجره پرت کنم بیرون و بگویم من کبابهای دستپخت بابا را می خواهم.. اصلا دیگر حالم از کباب خانگی بهم می خورد ..اما چه کنیم که خپل داییش را به اسم دایی کباب می شناسد و جمعه ها حتما باید کباب بخورد..چه کنیم که خپل هنوز به ماشینمان می گوید ماشین بابا سی سی و هر بار که این را می گوید انگار که دارد با خنجری قلبهای همه مان را پاره پاره می کند..
می دانم... یکی از آن روزهای مبهم دور وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای و بچه ها از سرو کولت بالا می روند درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی ناگهان... یاد من به سینه ات چنگ می زند...
دیشب تا صبح خوابت را می دیدم وقتی می گویم تا صبح یعنی تا خود وقتی که ساعتم زنگ زد .. ..
یک روز بعد از تولدت بود زنگ زدم و تو گوشیت را برداشتی و گفتی هلوو و من سلام کردم و گفتم بد موقع که زنگ نزدم خواستم تولدت را تبریک بگویم می دانم که دیروز بوده اما نمی خواستم که جلب توجه کنم جلوی خانومت..بعد حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از خودمان گفتیم مثل آن روزها که هر چه حرف می زدیم کم نمی آوردیم و همیشه چیزی داشتیم برای تعریف کردن..
بعد نمی دانم چه شد که وسط حرفهایمان یاد آن موقع هایی که هنوز موبایل نداشتم و هنوز توی همان خانه حیاط دار بزرگمان که یک زیر زمین مخوف هم داشت و من همیشه می ترسیدم تنهایی بروم تویش افتادم..یادم می آید تو زنگ زدی به تلفن خانه و بابا توی زیر زمین داشت به موتور شوفاژ ور می رفت و مامان داشت توی آشپزخانه شام را آماده می کرد و بهار طبق معمول مشغول درس خواندن بود و برادرم هم نمی دانم کجا بود لابد باز داشت با دوستانش شیطنت می کرد در راه کلاس کنکور..من اما نشسته بودم توی هال و بدنم می لرزید که یک وقت بابا نفهمد من دارم با تو حرف می زنم اما با چشم سفیدی ذاتیم همچنان حرف می زدم و می زدم و صدای تو ترسم را دور می کرد..
نمی دانم چه شد وسط حرف زدنمان که دیگر نه تلفنی بود و نه فاصله ای ..من بودم و تو که چشم در چشم هم مشتاقانه حرف می زدیم ..تو هیچ فرقی نکرده بودی درست مثل عکس دو نفره تان در فیس بوک ..من اما شکسته بودم انگار .. پیر شده بودم..
ناگهان عشقت آمد ..من هول کردم اما تو آرام بودی..او هم آرام بود ..نگاهش کردم و خواستم برایش توضیح دهم که به خدا فقط می خواستم تولدت را تبریک بگویم آن هم تلفنی نمی دانم چرا سر از اینجا در آوردم..حرف می زدم ..صدایم را نمی شنید...انگار صدا از گلویم خارج نمی شد..نگاهش می کردم ... مرا نمی دید...ترسیدم..او اما آرام در خانه اش راه می رفت و به تو میرسید..برایت غذا آورد..تو آرام غذایت را خوردی..آب آورد ..آرام نوشیدنیت را خوردی..آرام و بی صدا برایت لباس تمیز آورد تا لباسهایت را عوض کنی و تو هم بی صدا این کار را انجام دادی ..و من نامرئی شده بودم..تو دیگر مرا نمی دیدی ..او هم که از ابتدا مرا نمی دید..من دیگر وجود نداشتم.. بیدار که شدم صورتم خیس خیس بود..
* شعر زیبای بالا را امروز در وبلاگ آنی دالتون خواندم و بدجور مناسب بود با حال و هوای امروزم پس کپی پیستش کردم بدون اجازه!
آلزایمر احمدرضا معتمدی فیلم خوبی بود اگر ۱۰ دقیقه آخر پایش را نمی گذاشت روی گاز تا پایانی برای فیلم پیدا کند..در هر صورت نمی توان منکر سوژه جدید و بازیهای خوبش شد..دوستش داشتم ..ارزش دیدن دارد..
آنجا که پیشنماز مسجد گفت ای کاش اینقدر که این زن به مردش ایمان دارد ما به خدا و خودمان ایمان داشتیم تنم لرزید!
دیشب در جاده فکر می کردم به اینکه چرا چند وقتی است دستم به نوشتن نرفته است..
هر چه فکر کردم دیدم دلیل خاصی ندارد نه از خوشی بی حد و حصر بوده نه از انتهای افسردگی که همیشه آدمی واقع گرا بوده ام و نه هیچ وقت زندگی را مدینه فاضله ای می دانستم که فهمیدن اینکه نیست به افسردگیم بکشاند و نه جهنمی می دانستم که خوشی های زودگذر زندگی به اوج سرمستیم برساند.. فهمیده ام که زندگی اینقدر کوتاه است که باید فقط و فقط سعی کنی خودت را کمتر گیر و گرفتار روزمرگی کنی ..هر چه کمتر و کمتر فکر کنی راجع به بی سر و ته بودنش که حتما می رسی به پوچی..
طبق روال معمول خانواده و کار و کلاس و کتاب و فیلم و تئاتر و سفر اجزاء لاینفک زندگیم هستند
فقط تو هستی که آمده ای و رنگ جدیدی پاشیده ای به زندگیم یک رنگ ملایم و آرام بخش مثل آبی دریا..احساس می کنم این رنگ متفاوت است و دلنشین..
پ.ن1:یک پاییز دیگر هم آمد و همچنان این محبوب ترین فصل سالم را می ستایم..
پ.ن 2:چه قدر وقتی آدم نوشتنش نمی آید معلوم است!!!!!
از وقتی پدرم رفته خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام..
نه اینکه صبح با فکر او از خواب بیدار شوم یا که شب با یاد او سر بر بالش بگذارم..
یا هر شب خوابش را ببینم..نه..اتفاقا مبارزه می کنم با حضورش در فکر و ذهنم..
تا که چشمم به عکسش می افتد و می روم که شناور شوم در حس نبودنش خودم را می کشم بیرون نمی گذارم در یادش غرق شوم..
هنوز می ترسم از فکر کردن به نبودش... فرار می کنم از حرف زدن درباره اش ..هنوز مبارزه می کنم با خاطره شدنش..و نمی دانم کی این دوره سوگواری من قرار است شروع شود..نمی دانم
فقط این را می دانم که خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام..
این را می دانم که نبودنش خیلی پررنگ است در زندگیم و هر روز پررنگتر می شود ..
هر روز بیشتر می فهمم که هیچ کس نیست که بتواند مثل او باشد برایم..
که موقع سختی بدانم یک نفر هست که نگذارد آب توی دلم تکان بخورد..
که بعد از او فقط و فقط خودم هستم که می توانم جای او را برایم خودم پر کنم و این هر روز مرا بیشتر می ترساند..هر روز بیشترمرا تنها می کند..
پ.ن۱: تئاتر آقای اشمیت کیه؟ داوود ذشیدی را دیدم ..داستان گم شدن آدمها در هویت جعلی بود که جامعه و اطرافیان برای آدم می سازند..موضوع آدمهای قرن حاضر..زیبا بود ارزش دیدن داشت
پ.ن۲: اینجا بدون من فیلمی که تا یک ربع آخر مرا غرق کرد در تلخیه زیبایش و یک ربع آخرش مرا از اوج پرت کرد پایین..نمی دانم کسی نمایشنامه باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز را خوانده آخر آن هم به همین گندی تمام می شد؟
پ.ن۳: امروز می روم تئاتر سفید برفی و هفت کوتوله ..گویار که صامت است نود درصد کار ولی دوستان می گویند کار خوبی از آب در آمده
پ.ن۴: ترم ۳ فرانسه ام از امروز شروع می شود خیلی تمرین نمی کنم اما دوست دارم این زبان را عین بغ بغو (؟) کردن است
وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی. وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو تبدیل شده است، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم؟ آیا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست؟
من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از لحظه لحظه این زندگی که می گویند تلخ است و بیهوده ..
من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از غذا خوردنم..ورزش کردنم..فیس بوک گردیم ..سینما رفتنم ..تئاتر دیدنم و با خودم بودنم ..
من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از حتی اتوبوس نشینی های هر هفته ام و حتی دیدن چندین باره ا خ ر ا ج ی ه ا ی ۳ ..
من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از مانتوی فرم اداره ..
من عادت داده ام خودم را به ارشادیها لبخند بزنم و از زیر آفتاب ایستادنشان لذت ببرم به جای اینکه حرص بخورم بابت نگاه های کثیف و کینه توزانشان..
من عادت داده ام خودم را که مدام کارهای جدید انجام دهم که احساس فرسوده گی نکنم که احساس نکنم گیرایی مغزم پایین آمده که لذت ببرم از این حس بودنم..حس جنب و جوشم..
من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از همین مملکتی که هم سن و سالهای من از آن فراریند..شکستهایشان را همه به حسابش می گذارند و فکر میکنند مشکلشان با رفتن حل می شود..
من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از درس دادن..چه درس دادن به بچه های دانشگاه که بی علاقه گی در چشمانشان موج می زند و چه درس دادن به کسانی که به اصطلاح با بند پ در فلان بانک فلان ارگان استخدام شده اند..
من عادت داده ام خودم را که چند وقت یکبار برای خودم هدیه بخرم.. هدیه های زنانه ..اصلا طلا بخرم که یادم نرود زن بودنم را ..و لذت ببرم از زن بودنم..
اما کلافه ام
نمی گذارند زندگی کنم
از وقتی یادم می آید سنگ صبور بوده ام..مادر..خواهر بزرگتر یا اصلا یک دوستی که می توانی دوست حسابش کنی..
همیشه آدمها را همراهی کردم..بعضا بزرگشان کردم ..دکتر مهندس شده اند..در این راه کلی مرارت کشده ام و به غر غرهایشان گوش داده ام و دلداریشان داده ام تا شده اند آنچه می خواسته اندو بعدش وقتی که من می خواهمشان دیگر مرا نمی شناسند..
کوهی از درد و دل های آدمها روی دلم سنگینی می کندوودیگر نای حرف زدن و مشاوره دادن ندارم به خدا..
به من چه که فلان دوستم را از کار اخراج کرده اند چون زن است و سهامدار با خدای شرکت گفته زن نمی خواهم ..
به من چه که آن یکی شان شاکیست از بی همراه بودن..یک همراه خوب که حمایتش کند..
چه قدر گوش بدم به دردل های آن یکی که شاکیست از همسری که حالا که زندگی بهشان سخت گرفته تنهایش گذاشته است و فهمیده این آدم آدم زندگیش نیست..
چه قدر دلداری بدهم به دوستی که دارد از ایران می رود و غصه پدر و مادرش را دارد که زیر بار رفتنش کمرشان دارد خم می شود ..
چه قدر سنگ صبور دوستی شوم که با فلان مدرک از فلان دانشگاه کار دلخواهش را ندارد..
چه قدر لبخند بزنم و همراهی کنم با آن یکی دوستی که که باید ۵ میلیون بگذارد روی اجاره خانه اش و ندارد ..
و..
و..
و..
نمی دانم اگر من نخواهم این آدمهای دور و برم را چه کسی را باید ببینم!!!!!!!
بگذارید منی که می خواهم زندگی کنم و سعی می کنم لذت ببرم از آن آسوده باشم..
یاد بگیرد فقط حرف نزنید بعضی وقتها شنونده هم باشید جای دوری نمی رود به خدا...
ساعت موبایلم زنگ می زند..خاموشش می کنم..ساعت را نگاه می کنم ۷ است..یادم می آید زودتر گذاشته ام تا آبی بریزم بر تنم..روز قبلش ورزش بودم و با همان تن و بدن کثیف خوابیده ام..خودم را می زنم به خواب چند دقیقه دیگر این ور و آن ور می شوم ..می خواهم طبق معمول حمام صبح را دودر کنم..فکر می کنم اما..عصر می خواهم بروم تئاتر..اوه چه غلطی کردم..دیروز ییهو به سرم زد که خیلی وقت کار فرهنگی نکرده ام..چند تا بد و بیراه به خودم می گویم..به زور خودم را از تخت پرت می کنم در حمام ..تنها حسن خانه کوچک و حمام در اتاق همین است..چند دقیقه ای بیشتر می خوابی.. آب سرد است..فکر می کنم ۳ سال دارد می شود که در این خانه ام و هیچ کس اهمیت نمی دهد که شوفاژخانه احتیاج به تعمیر دارد..خودم را گربه شور می کنم به قول مادر بزرگم و می آیم بیرون..دیرم شده خیلی دیر..با این وجود دلم نمی آید سالادم را درست نکنم..بعد فکر می کنم شاید هوس ورزش کنم بند و بساط ورزشم را جمع می کنم و می گذارمش دم در..بعد یادم می آید که به خودم قول داده ام از امروز روزی ۱ ساعت فرانسه بخوانم سخت شده لامذهب و اگر نخوانم کم می آورم سر کلاس..کتابهای فرانسه ام را می کشم بیرون و آنها را هم می گذارمشان دم در..بعد یادم می افتد بند مایوی تازه ای که دیروز خریده ام یکم بزرگ است نمی داانم عوضش می کندلعنتی یا نه در اتاق پرو نوشته بود به دلیل مسائل بهداشتی از تعویض لباس زیر معذوریم فکر می کنم مایو لباس زیر می شود یا نه! کیسه مایو را هم بر می دارم اما قاطی وسایل دیگر دم در..آرایش ملایمی می کنم و لباسهایم را می کشم تنم ..ساعت را نگاه می کنم ۵ دقیقه از ۸ گذشته با عجله همراه با کوهی از وسایل خودم را پرت می کنم در ماشین و قیقاجی (؟) می روم به سمت اداره سر ۸:۱۵ کارتم را فرو می کنم توی حلق دستگاه کارت زنی..به صبحانه پایین نمی رسم اما ۸:۱۰ در رستوران را می بندند...آسانسورها طبق معمول آخرین طبقه اند ترجیح می دهم با پله برم ..امروز همکارم نیست..کامپیوترم را روشن می کنم..دیشب آیتمهای گودرم را صفر کردم..اما چند نفری گویا خواب نداشته اند و نصفه شب آپ کرده اند..نگاه می کنم اما بچه های بلاد کفرند..حوصله خواندن ندارم..بالاترین را باز می کنم..باز خبر بازداشت و اعتصاب غذا..باز خبر چه قدر ایران جای زندگی نیست و چه مملکتیه داریم ..یکی از سایتهای آن طرفی را باز می کنم تابناک را..خبر اول..تقویت رشد عضلات با پوست سیب است..کاهش ۷۰ درصدی قیمت چادر مشکی..ایجاد ایستگاه پلیس در نقاط جرم خیز..و خلاصه مدل همه چی آرومه من چه قدر خوشبختم..هر دو را می بندم..حالم را بهم می زنند..
امروز از آن روزهای کشدار بی حوصله گی است..حسش می کنم..از صبح حسش کردم..از نیشم که همیشه تا بناگوش باز است و امروز بسته حسش کردم..امیدوارم ماه زدگان بهرام تشکر حال امروزم را خوب کند..امیدوام
در راستای تیشه به ریشه زدن بی حوصله گیم این دو روز را رفتم سمت ابهر و زنجان و غار کتله خور ..خوب بود..هوا خوب بود..جاده زیبا بود..همسفرانم خوب بودند..خوش گذشت..همین!
چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390
حال خوشی ندارم..امیدوارم کلافگی ناشی از روزهای قرمز تقویم باشد..چون اصلا اعصاب افسردگی و این حرفها را ندارم..دلم تفریح می خواهد باز..مهمانی ..مسافرت..آدمهای جدید..
خسته شده ام از آدمهای دور و ورم...آدمهای جدید می خواهم با طرز و فکر و مدل جدید..دوست نه..اعصاب دوست ندارم..برای دوست باید وقت بگذاری..آدم های جدید می خواهم که باهاشان الکی خوش باشم برنامه های جدیه خودم را داشته باشم اما وقتی دلم تفریح بخواهد آدمهای جالبی باشند که همیشه تفریح در آستینشان داشته باشند..
اولین شنبه ای است که از وقتی یادم می آید با انرژی بیدار شدم با انرژی بیشتر آمدم سر کار ..پشت فرمان به کسی بد و بیراه نگفتم و مهمتر از همه خوش آخلاق هستم..
امسال سال دومی است که دنیا سرجایش است ..من هستم و محکم چسبیده ام این دنیا را.. روز پدر هست.. اما پدر نیست..
بعضی دردها محال است از بین برود که مزمن می شوند لاکردارها و هر روز بیشتر ته دلت را چنگ می زنند..دردهایی که هیچ وقت دور نمی شوند و هر روز تنهاییت را عمیق تر می کنند..درد نبودن بعضی از آدمها در وجودت از آن دسته است..که هر چه که باشی و هر جایگاهی که داشته باشی یک جور حس کمبود داری همیشه ..یک حس عقده..مثل بچه ای که روز اول است می خواهد برود مدرسه و لباس بزرگ و کهنه خواهر یا برادرش را پوشیده است و مدام خودش را قایم می کند..فکر کنم یک چیز توی این مایه ها باشد..
جوری که می روی و از آن کفشهایی که دوسال قبل چون خیلی دوست داشته وهر سال به عنوان کادوی روز پدر داده بودی و او از آن خنده هایی کرده بود که خاص خودش بود وباد در بینیش انداخته بود و پیشانیش قرمز شده بود و گفته بود من کفش چرم اینطوری خیلی دوست دارم و تو ته دلت قند آب شده بود.. از همان کفش ها سایز ۴۴ اش را بگیری و لبخند بزنی و یک جعبه کادوی قشنگ را برداری و بگذاریش داخل جعبه کادو و با رضایت کامل بیآیی خانه و تازه تا چشمت به عکس بزرگ او روی اپن با همان لبخند همیشگی می افتد آهی بکشی و با خودت بگویی دختر تو حتما دیوانه شده ای..
امروز صبح نحس از خواب بیدار شدم..نحس که نه اما کسل بیدار شدم انگار که کتک خورده بودم..چشمهایم هم مقادیری پف داشت و بالشم هم خیس بود..پیش بینی امروز صبح کار سختی نبود..حوصله حرفهای همکارم را ندارم..چه دل خجسته ای دارد اول صبحی اینقدر حرف میزند..
دیشب خواب دیدم بابا هم با من آمده بود جنگل ابر البته روز آخر آمد با یک کیسه خواب آبی راه راه که می گفت از زمان جنگ داردش و اصرار داشت که خیلی گرم است و شب می پزد توی این کیسه خواب و من هم با اصرار بیشتر می گفتم که نه دو شب پیش نبودی اینجا خیلی سرد می شود..بچه ها هم خوب اخت شدند با او و من تعجب زده بودم چون بابا اصولا آدم جدیی بود جدی اما به غایت مهربان اما نمی توانم منکر شوم که همه یک جور حس رو دربایستی داشتند با او ..
بگذریم
پ.ن۱ :نمی دانم ما آدمها چرا از حرف زدن با هم می ترسیم..چرا فکر می کنیم مرور زمان همه چیز را روشن می کند..چرا از گفتن فکر هایمان حس هایمان بدون اینکه بخواهیم تحلیل و دو دو تا چهارتایشان کنیم وحشت داریم.. در روابط زن و مرد نمی گویم روابط آدمها را می گویم در مجموع..
من خودم اما همیشه آدم حرف بوده ام ..از آدمهای حرف هم خوشم می آید نمی گذارم زمان کارهای مرا تحلیل کند..نمی گذارم زمان افسار مرا دستش بگیرد..اما نمی دانم چرا همیشه آدمهای ترسو در مقابلم قرار می گیرند آدمهایی که شجاعت حرف زدن ندارند آدمهایی که حاضرند تا آخر عمر از وجدان درد خفه شوند اما حرف نزنند تا زمان روشن کند همه چیز را..خوب این وسط یک نفر مثل من پیدا می شود که گیراییش پایین است خوب ..دیر می گیرد..نگذاریدش در توهم دست و پا بزند ..به خدا گناه است ..اصلا می گویند این همه اضافه شده به گناهان کبیره ..گویا هم تراز غیبت و تهمت و زنا مجازات دارد..
بدون اغراق یکی از بهترین سفرهایم بود اصلا یکی از بهترین ها چرا؟! بهترین بود..
دلم نمی خواست برگردم ..دلم نمی خواست به زندگی عادیم برگردم... ۴ روز بدون تلفن..بدون استرس ..بدون خبری از دنیای خارج از جنگل..
در کنار آدمهایی که فشار زندگی شهری از روی دوششان بر داشته شده و عنان از کف داده اند و از ته دل می خندند..فقط می خندد تا ذخیره کنند این شادی را برای تحمل روزمره گیهاشان..
پیاده روی ۱۰ ساعته در مسیر دالان بهشت که ادم را به هوس می انداخت بماند در همان بهشت زمینی تا همیشه..
تخم مرغ و کره و نان محلی ..
کیسه خواب و چادر خیس از باران و صدای قهقهه بچه ها..
هر هفته که می آیم نزدیک ترمینال بی اختیار قطره های درشت اشکست که از چشمانم سرازیر می شود و می دانم که دیگر تو نیستی تا از یک ساعت مانده به رسیدنم ۵ دقیقه ۵ دقیقه زنگ بزنی و جایم را چک کنی تا به موقع بیایی دنبالم و من بگویم باباااااا خودم با آژانس می آیم و تو بگویی آنجا که هستی هر کاری(شما بخوان غلطی) می خواهی بکن اینجا اما دختر کوچولوی من هستی که نمی شود بین این همه مرد منتظر ماشین بمانی و من نیشم تا بناگوش پشت تلفن باز و قند توی دلم آب شود...اما دقیقا یک سال و دو ماه است که تقریبا هر هفته می آیم و هیچ کس نیست نگران من بین این همه مرد باشد!!!
جمعه ها اما در مسیر برگشت جور دیگری عذاب می کشم سعی می کنم چشمهایم را محکم ببندم و تا از جاده نه چندان دوست داشتنیم با آن همه تابلوهای پر خاطره نگذشته ام چشمهایم را باز نکنم..انگار در این مسیر یک نفر با پتک نان استاپ به سر من می کوبد و من نمی توانم مهارش کنم... اینست که وقتی بر می گردم به مامن دوست داشتنیم انگار است که از یک کوهنوردی برگشته ام که سراسر مشغول زار زدن بوده ام...
کاش می شد کند گذشته آدمها را و چالش کرد یک جایی که بپوسد و با خاک یکی شود..
کاش می شد هر روز که از خواب بیدار می شوی تا دیروزت پاک شده باشد از ذهنت..کاش می شد که نمی شود...
چشمهایم را بستم..از بین فیلم های ندیده ای که داشتم یکی را رندم کشیدم بیرون اسمش ایف اونلی بود به نظرم آمد از این فیلم های عاشقانه ای باشد که دیگر جواب سن و سال مرا نمی دهد اما خوب نمی شد زیرش زد باید همین را می دیدم این یک قرار داد بود.. هم زمان غذای من درآوردیم را که به نظر خوشمزه هم می آمد در ظرف کشیدم و کوسن ها را روی مبل مرتب کردم و مطمئن شدم جای ولو شدنم راحت است..بعد فیلم را هل دادم در دی وی دی و مشغول خوردن شدم..اولش فقط می خوردم و از دست پختم کیف می کردم..
کم کم دیالوگهای فیلم برایم جالب شد داستان دختر و پسر جوانی بود که از یوژوال دختر عاشق بود و می گفت بی خیال آینده حال را دریابیم که عاشقیم و پسر نیز از یوژوال احساس کرده بود که دختر و عشقش همیشه هست و باید مدام کار کندو کار کندو مدام در فکر فردا باشد..پسر رویایی دید که در آن دختر تصادف کرد و مرد ار فردای آن روز مدام در تلاش بود تا این رویا تبدیل به حقیقت نشود و یک روز دوست داشتنی برای دختر بسازد و به اصطلاح دوست داشتن را یاد بگیرد...
بگذریم فیلم سوژه جدیدی نداشت وسط مسطهایش می زد به جاده خاکی ..بازیگر ان معمولی بودند اما شدیدا تاثیر گذار بود و به نظرم ارزش دیدن دارد ...
پ.ن: امروز معلم فرانسه مان گفت اگر چه در فرانسه استعداد ندارید اما بچه های بامزه با روحیه و با اعتماد به نفسی هستید !!!
نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید ..شاید دلیلش روال عادیه زندگیم باشد..نه که بد باشد این روال عادی یا از آن ناراضی باشم که برعکس بیشتر آدمها که امروز می بینی از زندگیشان شکایت دارند و آه و ناله سر می دهند از این تکرار مکررات، من کاملا راضیم که روز و شبهایم را از روی هم کپی پیست کرده باشند تا قرار باشد یک اتفاق ناخوشایند تمام این تکرارها را بهم بریزد..
فرانسه خواندن را شروع کردم و دوستش دارم..یک روز در میان باشگاه می روم و آن را هم دوست دارم..دیگر از کارم حرصم نمی گیرد و پشت میز نشستن برایم کابوس نیست..انگار که بدنم بی حس شده است بعد از کشیدن آن درد بزرگ و دیگر هیچ چیز به نظرم ارزش ناراحتی ندارد..
هر شب ۲ ساعتی را با خودم خلوت می کنم ..تلفنم را خاموش می کنم .. کتاب می خوانم یا فیلمی را که دوست دارم می بینم..یک کاسه سالاد بزرگ درست می کنم و در حال خوردن فیس بوک گردی می کنم..روز بعدش دوباره همین و همین.. هی زندگی جان من همینطور بمان..همینطور بی مزه و تکراری که تحمل هیچ تنوعی را ندارم!
دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1390
« سوگواری، مناسب انسانی است که پا به این جهان می گذارد، نه آن که رخت از این جهان برمی بندد.» منتسکیو اینو امروز از یه وبلاگی دزدیدم !!!!
بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش می کنم؟
این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد ار تو این مباد که بعد از تو نیستم.
بعد از تو آفتاب سیاه است.
بعد از تو در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست.
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده
گفت اینجا پرنده نیست
یک گل که باز کند لب به خنده نیست.
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست.
حمید مصدق
پ.ن: یکسال شد که رفتی و من یک ثانیه از فکرت غافل نبودم و هر روز بیشتر نبودنت را درد کشیدم..یکسال از آخرین روزی که بدن سرد و مهربانت را در آغوش کشیدم گذشت و من هر روز بیشتر احساس تنهایی کردم..یکسال گذشت و هنوز باور نکردم که دیگر هیچ وقت هیچ کس هیچ جا به من نمی گوید بابایی بیا یکم بغلم ...یکسال گذشت از نبودنت به همین سادگی؟؟؟!!!
انکار نمی کنم که امسال خیلی زود گذشت اما سخت گذشت خیلی سخت تر از آنچه کسی بتواند تصور کند..
آخرین پست سال قبل را می خواندم نوشته بودم :
؛
سال ۸۸ برایم خوب بود مثل هر سال خدا لطفش را تمام و کمال به من ارزانی داشت و مثل هر سال زیاده خواهی های مرا با بلند نظری خود نادیده گرفت و غرور بی جایم را به حساب عدم تکاملم گذاشت در ست مثل پدر و مادری که خودخواهی فرزندانشان را می گذارند به حساب بچگی شان حتی اگر صد ساله شوند..
با امید بسیار به لطف بیکرانش می روم که سال ۸۹ را بهتر از امسال بسازم...
؛
امسال اما این را نمی گویم گویا جواب نمی دهد اینگونه دعاها!!!
امسال می گویم ای خدایی که می گویند بخشنده و مهربان و رحیم و این چیزهایی اگر هستی کاری کن که من با تو آشتی کنم که از این قهر بودن تنها کسی که ضرر می کند من هستم اگر خدای کینه ایی باشی !!
و اما پیام نوروزی:
پیشاپیش سال نو را به تمام دوستان و دشمنانی که اینجا را می خوانند تبریک می گویم و امیدوارم امسال پر از اتفاقهای خوب باشد برایتان در کنار آدمهایی که دوستشان دارید..
هر سال چهارشنبه سوریها به رسم دوران جوانی که با دوستانم باغ یکی از بچه ها دور هم جمع می شدیم و به معنای واقعی آتش می سوزاندیم سعی می کنم که حتما جایی بروم یا کاری کنم که مدام نشینم در خانه و حسرت آن روزها را بخورم..
امسال همینطور که سرچ می کردم دیدم بهههه چه موقعیت اکازیونی فلان شرکت طبیعت گردی که خیلی هم معروف است و بر و بچه هایش را هم می شناسم یک تور چهارشنبه سوری گذاشته اند خداااااااااا..در یکی از کویرهای اطراف کاشان... فرصت را شکار کردم و خلاصه آخرین روز مرخصی امسالم را گذاشتم برای چهارشنبه سوری...
چشمتان روز بد نبیند از ساعت ۱۲:۳۰ که با یک ساعت تاخیر راه افتادیم ساعت ۸ رسیدم کویری که فکر کنم محل جمع آوری زباله های سمی در کاشان بود..این وسط مسطها را تعریف نمی کنم که چند بار دعوا شد و فحش های خار و خاشاکی که آدمها به ظاهر اتو کشیده و با کلاس ! نثار هم می کردند را نادیده می گیرم...خلاصه کلام چهار تا بوته ای آتش زدند و ۱۵۰ نفر آدم سرخوش از روی آتش می پریدند وجوجه کباب خامی هم دادند خوردیم و دیگر عیشمان تکمیل شد..
ساعت 4 صبح که کلید را چرخاندم توی در آپارتمان 60 متریم و یک نفس راحت کشیدم وقتی لحاف قرمزم را محکم پیچیدم دور خودم همزمان که به این فکر می کردم عمرا هیچ چهار شنبه سوریی دور همیهای سالهای دانشجوییم شود خوابیدم..الان می فهمم آن موقع هایی که ما به کتاب و کلاس و دانشگاه فحش می دادیم و بزرگترها می گفتند این روزها بهترین روزهای زندگیتان است قدرش را بدانید یعنی چه!
کاش امروز را روز جهانی انسان می گفتند..به من که احساس خیلی بهتری دست می داد..
نه اینکه با زن بودنم مشکلی داشته باشم که خیلی هم دوستش دارم..
اما باز هم می گویم کاش می گفتند روز جهانی انسان!
پ.ن: همین الان رئیسم آمد و کلی تشویقم کرد رتبه پنجم را در تاخیر و تعجیل های سازمان کسب کردم(برای اولین بار بود که تا بناگوشم سرخ شد بسکه این مرد مودب است از خجالت آب شدم و یک لبخند پت و پهم خنگی زدم که خوب یعنی کاریست که شده!)
همیشه انسان معتقدی بودم..معتقد نه اما مذهبی..چون فکر می کنم همین به اصطلاح مذهب است که زمینه تفرقه و جنگ و خونریزی و کشتار را بین آدمها فراهم می کند..می گویم همین مذهب است که دست آدمها را باز گذاشته که هر گونه عملی را با عنوان دین انجام دهند و کسی نتواند دم بربیاورد..می گویم اگر همه آدمها به خدا به عنوان یک انرژی برتر اعتقاد داشته باشند دیگر تفاوتی وجود ندارد در دین مسیح و یهود و اسلام و مثلا مذهب شیعه و سنی..بگذریم که این یک سال اخیر در رابطه با همین انرژی برتر هم دچار شک شده ام و فکر می کنم به دنیا می آییم ..سختی می کشیم..شادی می کنیم.. می میریم و تمام..همه چیز تمام می شود..می گویم شک چون نه مطالعه ای کرده ام و نه تحقیقی.. و ممکن است روزی شکم به یقین تبدیل شود یا که نه بشوم یک معتقد دو آتشه..
اینها را گفتم چون دیشب با دوستی صحبت می کردم که تا دیروز فکر می کردم از نظر اعتقادی و از خیلی نظرهای دیگر شبیه به هم هستیم..بودیم واقعا هم بودیم.. یک ماهی بود به دلایلی کمتر دیده بودمش...لب که باز کرد به صحبت کردن حس کردم که مدل حرفهایش متفاوت شده است بیشتر که ادامه داد مطمئن شدم..شده بود یک پا مبلغ مذهبی.. یک سری فیلم به من داد از سمیناری که گویا اردیبهشت ماه در دانشگاه علامه برگزار شده بود و سخنران آن دکتر رائفی پور نامی بوده است..سخنرانی پیرامون مبارزه با شیطان پرستی بود..گویا که این دوست ما بدجور تحت تاثیر این سمینار ۵ ساعته قرار گرفته بود و بعدتر خودش هم مطالعاتی کرده بود و خلاصه چند ساعتی برای من سخنرانی می کرد..حرفهایش را سعی کردم بدون تعصب گوش دهم..اما واقعا درک نمی کنم چطور می شود یک ماهه افق فکری انسان کلا کنفیکون شود..احساس می کنم تفکری که انسان یک ماهه به آن برسد همان یک ماهه هم از دستش می دهد..بهر حال من هیچ نگفتم سعی کردم به نظراتش احترام بگذارم و شنونده خوبی باشم اما فکر کنم دیگر حرف مشترکی با این دوستم ندارم..
پ.ن ۱: دو تاتر فاوست کار محمدرضا نعیمی و ابرهای پشت حنجره رضا گوران را دیدم هر دویشان خوب بودند ارزش دیدن دارند ..
پ.ن۲:قرار است هفته اول عید را اینجا نباشیم..اما می دانم که مسافرتمان همراه است با اشک و آه همگی و از یوژوال منم که باید خواهر و مادرم را جمع و جور کنم ..دارد یک سال می شود که رفتی ..امسال یک قرن برایم گذشت چه مسوولیت سختی داشتی و هیچ وقت نفهمیدمش به جز این روزها که شانه هایم زیر بار مسوولیت نبودنت خم شدند..
پ.ن۳:چرا هر چه بیشتر اهمیت نبودنت را انکار می کنم بیشتر به مهم بودنش می رسم!
وقتی می خواهم شروع کنم به غر زدن که اه این چه زندگیی است..یک دقیقه وقت آزاد برای خودم ندارم که لم بدهم روی مبل و یک خوراکیه خوشمزه بخورم و یک فیلم خوب ببینم یا نه یکی از این کتابهای نخوانده ای را که در کتابخانه ام انبار کرده ام بخوانم..یا اصلا یکی از آدمهایی که صد سال هم اگر هم را نبینیم حرف داریم برای گفتن با هم تا خود صبح را بگویم بیاید خانه ام و با هم یک گپ مبسوط بزنیم یا چمیدانم بروم یکی از این تورهای کمپینگی به سبک و سیاق چند سال پیش ها که گیر داده بودم به سفر یا نمی دانم خیلی چیزهای دیگر..
خوب که فکر می کنم می بینم همین یک لحظه وقت نداشتنم بهتر است چون تجربه ثابت کرده که آدم شدیدا بی جنبه ای هستم و یک ثانیه که گیر می آورم همچین تنگ عکست را بغل می کنم و اشک است که تند تند جاری می شود از این چشهمای روی اعصابم...
پ.ن.1: ده روزی به شغل شریف ور دست لوله کش و عمله و بنا و نقاش مشغول بودم..واقعا جای دشمنم را هم خالی نمی کنم اینقدر که این ده روز بد گذشت..
پ.ن.2: چند روز است مهمان عزیزی دارم که احساس می کنم به من آرامش می دهد و بودنش را دوست دارم این روزها..
پ.ن.3: همچنان دچار گه گیجه هستم بین ماندن و درس خواندن(شاهد اینکه برای دکترا ثبت نام کردم و کتابهایش مثل آینه دق پهن است جلویم) یا رفتن و نمی دانم چه کار کردن!!(شاهد اینکه افتاده ام دنبال کار گرفتن مدرک لیسانس و فوق لیسانس و ترجمه و پر کردم فرمهای کبک و پیدا کردن کلاس فرانسه)
این هفته را کاملا در بستر بیماری بودم و نصفه نیمه رفتم سر کار ..۳ روز آخر هفته را ترجیح دادم در منزل پدری استراحت کنم..اتفاقهایی افتاد که فهمیدم این حس نوستالژی که همه در وبلاگهایشان می نویسند یعنی چه ؟! همانی که وقتی در ویکی پدیا سرچش می کنی می گوید :
؛ نوستالژی را میتوان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیتهای گذشته ، تعریف کرد؛
۱-بله این حس وقتی به من دست داد که رفتم درمانگاه محله ای که ۲۰ سال از بهترین سالهای عمرم را در آن زندگی کردم..
همان خانم چشم سبز آمپولم را زد فقط یکی از چشمهای درشت سبزش کاملا بسته شده بود و پوست سفید و تر و تازه و جذابش کاملا چروکیده شده بود و قدش هم انگار آب رفته بود..خوابیدم روی همان تختی که وقتی بچه بودم با چشم سفیدی و اعتماد به نفس تمام در حالی که وانمود می کردم از آمپول نمی ترسم رویش می خوابیدم و زل می زدم به قاب عکس دخترکی که روی دیوار جلوی تخت نصب بود..دخترکی چوپان با موهای فرفری قهوه ای و چهره ای معصوم در حالی که یک بره ناز را در آغوش گرفته بود..به دخترک که نگاه می کردم همه ترس از درد را فراموش می کردم..هنوز همان قاب عکس روی دیوار بود اماخاک گرفته... نگاهش که کردم بیشتر قلبم را فشرد تا آرامم کند..
خانم چشم سبز هم دیگر مثل قبل مهربان نبود سریعا سوزن را در بدنم فرو کرد و کشان کشان رفت تا سرم یک نفردیگر را وصل کند..
من اما همانجا خوابیدم روی تخت و یادم به ۵ سالگیم افتاد که با دوچرخه از ایوان حیاط مان افتادم و مادرم من را خونین و مالین بغل زذ و آورد همین درمانگاه و آقای خوشتیپ و چشم و ابرو مشکی در مانگاه چانه ام را بخیه می زد در حالیکه من عر میزدم و فحش می دادم و مادرم لبهایش را گاز می گرفت.. این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ...
۲- به یک مهمانی خیلی یهویی دعوت شدم همکلاسیهای دوران راهنمایی و دبیرستانم ..بچه هایی که آخرین بار ۱۳ ۱۴ سال پیش دیده بودمشان..همه یا یک بچه بغلشان بود و یا منتظر به دنیا آمدنش بودند..البومهای عکسهای قدیمی را آوردند ..موهای منگول منگول ..لباسهای استین پفی..مانتوهای طوسی تا قوزک پا و اپل هایی که دوبرابر شانه هایمان بود....اووووففففففف و کلی احساس خوشتیپی ..
در اکثر عکسهای جشن تولدها نبودم...می گفتند تو بچه خرخوان بودی و مثبت..مامانت هم معلممان بود و نمی امدی به مهمانیهایی که دعوت می شدی اما فکر کنم که اصلا دعوت نمی شدم به جان خودم چون من که چیزی یادم نمی اید..
این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ...
درست همین موقع ها بود..شاید کمی دیر تر..هوا تاریک شده بود و ما نشسته بودیم در رستوران پیست آبعلی آش داغ می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم و زمین خوردنهای همدیگر را مسخره می کردیم ...پارسال را می گویم...پارسال که هنوز زمستان داشتیم و برف و باران ... مامان زنگ زد..دیدم که با من سر و سنگین است بر عکس همیشه..در بین خنده های مستانه ام گفتم چیه مامان خانوم تو قیافه ای؟! اول گفت هیچ..اما مامان را می شناختم دلش کوچک بود طاقت نیاورد و گفت امروز تولد بابا بود حتی زنگ نزدی یک تبریک خشک و خالی بگویی..گفتم اوووووووو وه مانده هنوز تا شب می خواستم خودم زنگ بزنم..اما دروغ گفتم ..یادم رفته بود..یادم رفته بود که 17 دی است..آنقدر غرق در خوشی بودم که یادم رفته بود به بابا که منتظر زنگ من بود تبریک بگویم...
می دانم که هر سال این روز حسرت این را می خورم که چرا تولد آخرین سالی را که پدرم پیشم بود تبریک نگفتم..
چه خوب که آن پست چرکنویسم را که خیلی دوستش داشتم و هر روز می خواندمش و جمله هایش را پس و پیش می کردم و عین دختر عزیز دردانه ام نوازشش می کردم تا بالاخره یک روز آماده ببینمش برای نشانش دادن به همه هیچ وقت به هیچ کس نشان ندادم!! چه خوب که ماند در همان یادداشتهای چرکنویسم که هرچند وقت یکبار بازش کنم.. بخوانمش..کیف کنم..لبخند بزنم و یادم بیاید که یک زمانی چه قدر این چرکنویس را دوست داشتم!
از
همین میترسم. به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا اون کس
قالت میگذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام
بگم؟.... اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم
میگذارم میرم.اینجوری خاطر جمعتره...
طرف چند روزه رو مخ منه و تریپ افسردگی برداشته که زنم داره ازم جدا می شه ..تو زنی بگو من چه کار کنم که برگرده...می گم آخه چه کارش کردی دختر به این مظلومی گفته مهرم حلال جونم آزاد..می گه به خدا هیچی من عاشقشم...همه چیزمه...
اونوقت الان اس ام اس زده..می یای بریم چند روز کیش یا هر جایی که تو دوست داری!!!!!!!!!
دارم می روم به یک سفر ۱۰ روزه..سفر همیشه حال مرا خوب می کند..در بدترین شرایط هم که باشم به من می سازد.. امیدوارم که اینبار هم با من سر سازش داشته باشد..
۱-سن پطرزبورگ را دیدم بد نبود..پیمان قاسم خانی خیلی خوب بود برای بازی اولش(البته گویا اولین هم نبوده قبل از ازدواج با خانم رهنما چیزکی باهم بازی کرده بودند).. ولی اینقدرها هم که می گفتند نخندیدم..
۲-این اولین آلبوم گروه دارکوب را با صدای حامد بهداد و مهران مدیری خریدم واقعا نمی دانم بهداد با چه اعتماد به نفسی اصلا به خودش اجازه داده که بخواند کلا توصیه می کنم نخرید هیچ چیز جالب توجهی ندارد..
۳-یک ورزش جدید می روم اسمش جزر سایز است یعنی در واقع ترکیبی است از رقص JAZZ و Exercise خوشم آمده است و فعلا برایم تازگی دارد..
4- تصمیم گرفتم باشگاه سوارکاریم را عوض کنم خیلی اتفاقی سر از باشگاه فرمان آرا در آوردم و رسما هنگ کردم باشگاه خیلی خوبی بود..فکر نمی کردم در دل بیابان همچین باشگاهی باشد..
کاش هیچ آدم جدیدی که در پیجش بتوانم نشانی از گذشته و آینده تو بیایم مرا در فیس بوک اد نمی کرد ..عذابم می دهد این( شو اولدر پست) زدنهای پیاپیم برای آنکه ردی از تو بیابم ..
بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند دخترک جوان و بی تجربه و خام 18 ساله ای باشی که تمام دغدغه زندگیش شاگرد اول شدن بوده است یا دختر گرم و سرد چشیده و دنیا دیده ای در آستانه 30 سالگی ..
بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند که ور احساسیت با معیارهایت کیلومترها فاصله دارد و ور عقلیت همان است که همیشه می خواسته ای..
بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری کارهایی می کنی که خودت انگشت تعجب به دهان می گزی که آیا این منم با این همه ادعا...
فقط این را می دانم که بعد از این همه سال به خودم بدهکارم..به قلبم.. روحم و جانم بدهکارم می دانم که دیگر نباید آزارشان دهم.. که نبایدبا بندی به نام عقل درست مثل عروسک خیمه شب بازی بازیشان بدهم ..که دیگر تاب سختگیری های عاقلانه ام را ندارند..که باید رهایشان کنم به حال خودشان....
۱- دستهای کشیده ام را که در دستان پت و پهن و مهربانش گرفت و نوازش کرد بی اختیار چشمهایم خیس شد..لبخند زد و گفت چرا امروز چشمانت برق غم دارد..خندیدم و گفتم فقط دلم برایت تنگ شده بود..گفت گریه کن..خودت را خالی کن..جمله اش تمام نشده باران اشک از چشمانم جاری شد و صدای هق هقم فضا را پر کرد..سکوت کرد و هیچ نگفت..گفتم آخر دستهایت مرا یاد دستهای پدرم می اندازد پهن و مهربان جوری که وقتی دستهایم را در دستانش می گرفت خودم را یک سر و گردن از بقیه بالاتر می دیدم.. دستانش جوری احساس امنیت به من می داد که فکر می کردم احدی نمی تواند به من آزار برساند..که همه کاری از این دستها بر می آید..که هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم مستاصل نخواهم ماند..که این دستها همیشه هستند تا از من محافظت کنند..که الان بدون این دستهایی که زیر خروارها خاک هستند چه قدر تنها هستم..چه قدر ضعیفم..چه قدر ناتوانم..چه قدر احساس استیصال دارم..
دستهایم را محکمتر گرفت و گفت من هستم..همیشه هستم..همه جا هستم ..
لبخندی زدم و گفتم هیچ کس هیچ وقت هیچ کجا جای دستهای او را برایم نمی گیرد..
۲- نمره آیلتس ام را گرفتم بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم..تصمیم گرفتم بی خود و بی هدف یک زبان دیگر را شروع کنم شاید فرانسه شاید هم آلمانی البته بعید هم نیست که از جمله تصمیماتم در حالت جو گیری باشد و همین روزها در نطفه خفه شود..
۱-امتحان آیلتس دادم..به آن بدیها که فکر می کردم نبود حتی می توانم بگویم که خوب شد..انگار بار بزرگی از دوشم برداشته اند..
۲-کماکان لبخند گشادم را در مقابل آدمهایی که دوستم دارند حفظ می کنم اما دوست داشتنشان زود برایم عادت می شود دلم برایشان تنگ نمی شود فقط عادت کردم به دیدنشان و تماسهایشان..رابطه ها زود زیبایی و رنگشان را برایم از دست می دهند..
۳-چه قدر آدمهای فاصله با آدمهای آغوش متفاوتند..
آدمهای فاصله همیشه دلتنگند ..اینترنت پرسرعت و وب کم اوج لذت در رابطه شان است..مدام درحال کشف اسمایلی های بیشتری هستند تا احساساتشان را ملموس تر بروز دهند..آدم های فاصله حتی اگر بیایند پیشت عمرا آدم آغوش شوند تا میایی لمسشان کنی.. تا میایی باور کنی که واقعا در آغوششان گرفته ای یا داری لبها و چشمهایشان را با سرانگشتانت لمس می کنی ..هنوز شروع به حرف زدن و درد دل کردن نکرده ای که وقت رفتن می رسد..آن وقت است که تازه احساس می کنی بیدار شده ای ... آن وقت است که که تازه احساس می کنی چه کارهایی می خواسته ای در این چند روز انجام دهی و نداده ای ..آن وقت است که تنهاییت بعد از هر دیدار عمیق و عمیق تر می شود..
آدمهای آغوش اما همیشه در کنارت هستند کافی است اراده کنی دست دراز کنی و در بغل بگیریشان.. با آدمهای آغوش می توانی با چشمهایت حرف بزنی ..دعوا کنی ..قهر کنی..حتما لازم نیست لبهایت را تکان بدهی و پشت سر هم اسمایلی هایت را یا منظور پس تکست هایت را توضیح دهی..بکن نکن گفتنهای آدمهای آغوش دلچسب است ..ته قلبت مور مور می شود..اصلا اسمش را می گذاری اهمیت دادن..موهایشان را که نوازش می کنی ..در چشمهایشان که نگاه می کنی آرامشی می گیری که با هیچ چیز نمی توان عوضش کرد..
حتی روزمره شدن هم با آدمهای آغوش دلچسب است ..اینگونه حس بودنشان را بیشتر می فهمی..درست است به گرمای دستها عادت می کنی و دیگر دلت را نمی لرزانند ..درست است که نوازش موها را از روی عادت انجام می دهی و دلت را نمی فشارد..اما من این عادت را دوست دارم چون نشان از بودن دارد نشان از حضور همیشه..آخر تا چیزی یا کسی همیشه پیشت نباشد که تو عادت نمی کنی و من این همیشه بودن را می ستایم..
۴- به مرحله ای رسیده ام که اشتبا هات گذشته ام را چند باره تکرار می کنم..می دانم اشتباه است اما باز تکرار می کنم..زده ام به بی خیالی محض و احساس می کنم کاملا آدم بی اخلاقی شده ام و آی دونت ک یر(به کسر ک) ابات ایت.
باید باور کنیم تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست، روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی … و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است. تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست: دیر آمدن! دیر آمدن!
بعضی زخم ها هستند که هیچ وقت که خوب نمی شوند هیچ تازه هرچند وقت یکبار کرمت می گیرد و اینقدر انگولکش می کنی تا دوباره سر باز کند اینقدر که شب را با گریه بخوابی و از ته دل آرزو کنی که صبح بیدار نشوی.. و شب خواب پدرت را ببینی که مثل همیشه کت و شلوار شیکی پوشیده و تو داری در بغلش زار می زنی و او با مهربانی نوازشت کند و بگوید با من بیا دارم می روم مهمانی بیا تا حال و هوایت عوض شود و همان موقع چشمهایت را باز کنی و نفهمی که اخر با پدر رفتی به مهمانی یا نه و تا صبح با آرامش بخوابی و صبح زود با یک دسته بزرگ داوودی بروی پیش پدر و با او دردل کنی.. به او بگویی چه حسی داشته ای دیشب و می خواستی تمام بلاهایی که به سرت آمده را یکی یکی و با دقت بنویسی و بفرستی برایشان که بدانند تو همچنان کینه آنها را به دل داری و این کینه انگار که هیچ وقت قرار نیست از بین برود..که می خواهی برود..می خواهی آدم بخشنده ای باشی.. اما نمی شود..که روزی را می شمارم که به پایم بیفتند و من سر بلند کنم و بگویم عمر ده ساله مرا بدهید تا ببخشمتان..
۱-پارسال همین وقتها بود که دیدمش..نه اینکه نمی شناختمش سالها بود که می شناختمش اما نمیخواستم ببینمش به همان دلیلی که بقیه آدمها را..اما این یکی فرق داشت مانده بود تا بالاخره یک روزی از خر شیطان پایین بیایم والان یک سالی می شود که پایین آمده ام.. تا الان از پایین آمدنم راضیم اما نمی دانم تا این رضایت تا کی دوام دارد..
۲- آدمها خیلی زود جذابیتشان را برایم از دست می دهند و از زمانی به بعد فقط تحملشان می کنم..اسمم را نمی شود گذاشت تنوع طلب اما آدمها را تا زمانی دوست دارم که حرف جدیدی برای زدن داشته باشند یا اینکه بشود تجربه های جدیدی را با آنها داشت..و این تعداد آدمها تا کنون در زندگیم به انگشتان یک دست هم نرسیده اند...بقیه آدمها جاست فور فان در زندگیم وول می خورند..
۳- با یکی از دوستان دوران دبستان که سالهاست در بلاد کفر است حرف زدم از بابا حرف زدیم و پشت تلفن به نوبت زار زدیم و خاطرات مرور کردیم..به من گفت احساس می کنم آدم بی تفاوتی شده ای ..دیگر کسی را نمی بینی و فرقی برایت نمی کند دور و ورت چه می گذرد..چه خوب گفت به همه چیز بی تفاوتم فقط خودم را دوست دارم..
۴-اشتباهات گذشته ام را که در جای خود زندگیم را به گند کشیده اند نان استاپ تکرار می کنم با اعتماد به نفس هر چه تمامتر...
چه قدر بعد از مدتها ننوشتن نوشتن سخت است..اینکه هزار حرف نگفته است که دوست داری بنویسشان اما قلمت نمی چرخد..اینکه هزار حس نگفته داری که دوست داری با نوشتن جان بدهی بهشان اما قلمت همراهی نمی کند..
زندگیم روال عادیش را دارد..کتف راست نینویم در رفته است و به جایش نرین چموشی به اسم گتوزو را سوار می شوم..راستی نگفته بودم که چند وقتی است سوار کاری می کنم و پیشرفت خوبی داشته ام..پدر عاشق این بود که من سوار کار بشوم مثل خودش ..می گفت دختر باید شنا بداند و سوارکاری و من شنا را می دانستم از همان بچگی اما سوارکاری را نه..حالا او نیست که ببیند با چه عشق و علاقه ای اسبم را می تازانم..
زندگیم روال عادیش را دارد...اولین تجربه رانندگی در جاده ام را هفته گذشته در جاده هراز داشتم از تهران تا نور ساعت ۱۱ شب و عجیب دوست داشتم رانندگی در شب و جاده را وقتی که هایده می خواند مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه...غم با من زاده شده منو رها نمی کنه..
زندگیم روال عادیش را دارد..با آدمهای جدیدی آشنا شده ام..شبها در پارک می دویم و این حس خوبی را به من می دهد..دوست دارم دویدن در شب را وقتی نورا جونز آهنگ
I Wouldn't Need you را می خواند..
زندگیم روال عادیش را دارد... با آنکه تو نیستی و هر روز فقط با عکست حرف می زنم هنوز زنده ام و سرشار از حس زنده بودن..
از قبل قرار گذاشته بودیم این سه روز هر کس برای خودش تنها باشد بلکه خودمان را پیدا کنیم من ومامان و برادرم را می گویم..
روز دوم رو به پایان است و این دو روز تقریبا تمام کارهایی را که دوست داشتم انجام دادم بدون اینکه کسی را ببینم یا تلفنی جواب دهم..اما یک جای کار می لنگد نمی دانم کجایش ..اما هر چه که هست مطمئنام هنوزخودم را پیدا نکرده ام ..
به مامان زنگ می زنم هر دو سعی می کنیم با صدای بلند و پر انرژی با هم حرف بزنیم و بگوییم همه چیز خوب است و نتیجه رضایت بخش است..
به برادرم زنگ می زنم با دوستانش به یک سفر دو روزه رفته است گوشی را که بر می دارد می فهمم او هم در پروزه پیدا کردن خودش موفق نبوده است.. اما سعی می کنیم همدیگر را گول بزنیم و با یک لبخند گشاد خداحافظی کنیم..
گوشی را قطع می کنم و آرام اشک می ریزم می دانم که آنها هم همین کار را می کنند
این عادت می کنیم چرا به سراغم نمی آید
پ.ن بعضی آدمها هستند که مهم نیست چه قدر وقت است که هم را ندیده اید..مهم اینست که وقتی همدیگر را می بینید هر چه حرف می زنید حرفهایتان تمام نمی شود می توانید حرفهایی به هم بزنید که به هیچ کس دیگر نمی گویید خلاصه که این آدمها اگر کمیت حضورشان زیاد نیست اما اینقدر کیفیت دارد که بعد از دیدنشان احساس سبکی کنی .. همدل از همین آدمهاست..
چند سالی بود روزها برایم مثل برق و باد می گذشتند آنقدر که به وحشت افتاده بودم از این سرعت هر چی می دویدم به پایش نمی رسیدم..اما این ۴۰ روز برایم یک عمر بود ۴۰ سال بود..راستی ۴۰ روز شد که تو رفته ای و من هنوز باور نمی کنم..همه تحسینم می کنند که عجب دختری تربیت کرد قوی و محکم غافل از اینکه من نه محکمم و نه قوی تنها حس معلق بودن دارم نمی دانم حس عجیبی است انگار که روی زمین راه نمی رم انگار که این روزها این خودم نیستم که راه می روم حرف می زنم می خورم می خوابم..
راستی نمی دانم چرا از آن شب که بخوابم آمدی هر شب قبل از خواب مبارزه می کنم با خواب دیدنم خنده دار است اما می ترسم که دوباره به خوابم بیایی اما هر بار که نیمه شب از خواب بیدار می شوم جلوی چشمهایم هستی به تنها چیزی که فکر می کنم تویی انگار و باز هم باورم نمی شود
پنجشنبه ساعتها نشستیم بر سر مزارت گفتیم رویش بنویسند ؛خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد؛سه تایی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از این ۴۰ روز گفتیم و از مامان که چه قدر لوسش کرده ای ..راستی یک چیز یواشکی فقط بین من و تو .. همه که جمع می شوند خانه مان عموها و خاله هاو شوهر خاله ها از همه شان حرصم می گیرد وقتی می بینم فقط تو نیستی دلم می خواهد بقیه هم جلوی چشمم نباشند اما خیلی خانومانه لبخند می زنم و از همه تشکر می کنم اما حالم از همه شان بهم می خورد گفتم که بین خودمان است هیچ کس این را نمی فهمد هیچ وقت..
دیشب که به خوابم آمدی شب که نبود البته هوا داشت نم نمک روشن می شد
انگار که سبک شدم وقتی که گفتی چرا گریه می کنی و من فقط در چشمهای مهربانت زل زدم و باز اشک ریختم گفتی گریه نکن دختر من جایم خیلی خوب است خیلی راحتم با هق هق گفتم می دانم راحتی فقط دلم برایت خیلی تنگ می شود دوبار پلک زدی و گفتی به همین راحتی است هر وقت دلت تنگ شد به خوابت می آیم و آنوقت سبکبال بدون اینکه به من نگاه کنی انگار که کسی صدایت کرده باشد با ۵ ۶ تا بچه شروع کردی به دویدن و از دیدگانم محو شدی ..از خواب که پریدم چند بار خواب را با خودم در حالیکه اشکهایم شر شر در حال ریختن بودتکرار کردم تا یادم نرود اما انگار سبک شده بودم حس لذت عجیبی داشتم از دیدنت ...کاش به جای گریه بغلت کرده بودم کاش..اما قول دادی که هر وقت دلم تنگ شد به خوابم بیایی..تو همیشه آدم خوش قولی بودی می دانم که می یایی..امروز که خوابم را برای مامان تعریف کردم همانطور که آرام اشک می ریخت گفت دیروز هزینه شب هفت را دادم به خانمی که سرپرستی چندین بچه یتیم را دارد حتما بچه های خوابت نماد همان است..
بابا فقط تو می دونستی من فقط ادای قوی بودن دارم فقط تو می دونستی با یه تلنگر می شکنم
فقط تو می دونستی دختر کوچیکت عادت داره همه غم و غصه هاشو توی خودش بریزه و پیش بقیه کوچیک جلوشون بده ..فقط تو بودی که همیشه هوامو داشتی که نشکنم..اما بابا این دفعه بدجوری شکستم
بابا قرار نبود اینقدر زود بری ..قرار نبود بخوابی و دیگه بیدار نشی..قرار نبود اینقدر زود پشتمو خالی کنی
بابا بهم گفتن شب تا صبح نشینم پیشت ..مگه می تونستم این آخرین شانسو از خودمو بگیرم امابابا چرا بغلت مثل همیشه گرم نبود ..بابا چرا مثل غریبه ها بودی باهام...چرا هر چی تا صبح صدات کردم جواب ندادی و فقط لبخند می زدی..بابا تو که همیشه عاشق این بودی من بیام توی بغلت بخوابم..اما این دفعه هر چی دست و پامو جمع کردم و خودمو لوس کردم بغلم نکردی ...بابا من که همیشه دختر بابا بودم..یادت که نرفته منو یه جور دیگه دوست داشتی
بابا چه قدر دلم برای بغل مهربون و صبور و گرمت تنگ شده
شب را که با کابوس صبح کنی انگار نه انگار که تمام مدت خوابیده ای انگار که از فتح قله اورست بر گشته ای ..اما نه از فتح اورست که بر می گردی علاوه بر خستگی احساس غرور آفرین پیروزی را هم داری اما کابوس من طعم تلخ شکست داشت..تمام مدت در کابوسم زار می زدم و زار می زدم و حرفهایی را می زدم که مانده بود در دل خودم تا آن زمان ..که خجالت می کشیدم تا قبل از آن به کسی بگویم..که شرمم می شد کلاه گشادی را که سرم رفته بود بر زبان بیاورم..اما صبح بیدار شدم و سنگینی نگفتنش هنوز قلبم را آزار می داد..کی قرار است از شرش راحت شوم نمی دانم!
شب از نیمه گذشته است و این آلرژی لعنتی من که امسال با نفس تنگی همراه است نمی گذارد از ترس خفگی خواب به چشمم بیاید و مدام صحنه های این چند روز جلوی چشمم رژه می رود...
امسال تصمیم گرفتم بر عکس همیشه سرکی به خانه های دوستان و آشنایان و همسایگان قدیمی بزنم و ای کاش که این کار را نمی کردم...
دیشب از دیدن صورت تکیده و لاغر همسایه قدیمیمان و امشب از دیدن صورت ورم کرده از کورتون بهترین دوست خانوادگیمان اشک به چشمم آمد...
آن یکی را قند تکیده اش کرده بود و این یکی را سرطان مهمان خانه شان شده بود با خودم فکر کردم واقعا این زندگی ارزش این را دارد که این همه به خودمان سخت بگیریم وقتی که آخر و عاقبتش مردن در درد و رنج است و باز به قول خیام
اولین عیدی امسالم کتاب رباعیات محبوب من شمس لنگرودی است..
چشمها را می بندم و به عادت حافظ خواندنم پس از نیت صفحه ای را باز می کنم...
از شش رباعی موجود این رباعی خیام نظرم را جلب می کند...
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن...
فردا که نیامده است فریاد مکن..
بر نامده و گذشته بنیاد مکن..
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن..
نه اینکه تا کنون آنرا نشنیده باشم..نه..بیش از هزار بار خوانده بودمش در رباعیات خیام..اما اینبار انگار که شعر جدیدی می خواندم..انگار که با من سخن می گفت..انگار که برای من سروده بودش خیام..انگار که می گفت هی فلانی دیگر وقت آنست که حال را خوش باشی و عمر بر باد نکنی..
سال ۸۸ برایم خوب بود مثل هر سال خدا لطفش را تمام و کمال به من ارزانی داشت و مثل هر سال زیاده خواهی های مرا با بلند نظری خود نادیده گرفت و غرور بی جایم را به حساب عدم تکاملم گذاشت در ست مثل پدر و مادری که خودخواهی فرزندانشان را می گذارند به حساب بچگی شان حتی اگر صد ساله شوند..
با امید بسیار به لطف بیکرانش می روم که سال ۸۹ را بهتر از امسال بسازم...
همیشه آدم بخشنده ای بوده ام یعنی اصلا یادم نمی آید تا کنون کینه کسی را به دل گرفته باشم..
اما اینبار نمی دانم چرا بعد از این همه سال انگار یک نفر هر روز با دست جای زخم مرا می کند و دوباره تازه اش می کند..نمی دانم چرا این کینه از دلم پاک نمی شود..نمی دانم چرا مدام منتظرم که بشنوم آنچه را که نمی دانم چیست اما هر چه که هست قرار است آتش کینه مرا خاموش کند و من آرام بگیرم..
نمی دانم این چه خوره ای است که این چند سال به جانم افتاده و کی قرار است التیام یابد..
دیشب از مهمانی که برگشتم به خودم قول دادم فردا صبح اولین کاری که می کنم نوشتن باشد نوشتن اینکه پارسال همین وقتها بود که در همین خانه دیشبی مهمان بودم مهمان دخترکی دوست داشتنی که دانشجوی هنر بود با یک سری آدمی که تا صبح نشستیم و از هر دری حرف زدیم و از خودمان گفتیم و خسته نشدیم و از مصاحبت همدیگر لذت بردیم که همان شب قرار گذاشتیم که دیدارهایمان به همین جا ختم نشود..آن شب تمام شد و نه تنها دیگر آن آدمها را ندیدم که حتی آن همراهی که مرا با آنها آشنا کرده بود هم دیگر در زندگیم وجود ندارد و انگار که هیچ وقت این آدمها وجود نداشته اند..حالا دیشب رفتم به همان خانه ... وارد کوچه که شدم لبخندی زدم و یاد آن شب افتادم ..وقتی به در خانه رسیدم تعجب کردم و وقتی پله ها را بالا رفتم و و وارد همان خانه شدم قلبم از حرکت ایستاد ...همان خانه بود فقط چیدمان هنریش تبدیل شده بود به یک چیدمان خشن مردانه... دخترک از آنجا رفته بود نمی دانم برگشته بود شهرشان یا نه ..من در آن خانه بودم با یکسری آدم دیگر..با آدمهایی که گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم..اما ترسیده بودم .آن آدم سرزنده در مهمانیها نبودم..همه هم این را متوجه شدند...مدام فکر می کردم به این که چه قدر آدمها در زندگیمان می آیند نفوذ می کنند تاثیر می گذارند و خیلی راحت می روند انگار که هیچ وقت نبوده اند ..یکچور ترس عجیب مرا گرفت...ترس از آدمها ...ترس از خودم...ترس از زندگی
ماهی سیاه کوچولو به مادرش گفت:من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ.یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟
این تکه ای بود از کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی..
حتی ماهی کوچولو هم این سوال را از خودش کرد و به دریا رسید و من هنوز اندر خم کوچه چه کنم هستم..
می نویسم تا یادم نرود تمام احساسات لطیف زنانه ام تبدیل شده به فریادهای از ته گلو که بی محابا پرتابش می کنم به امید آنکه در آدم نماهای گوسفند صفت تاثیری داشته باشد و دریغ که تمامش آب در هاون کوبیدن است و فریادهایم محکم به دیوار می خورد و با شدت بیشتر بر سر خودم کوبیده می شود...
می نویسم تا یادم نرود که چیزی که زندگی این چند سال اخیر به من داده است اینست که هر روز صبر و تحملم کمتر از دیروز باشد.. هر روز بیشتر بشکنم و هر روز بیشتر به حال خودم و آدمهای دور و برم تاسف بخورم
احساس مرده ای را دارم که دستش از دنیا کوتاه است ..
این روزها نمی دانم به لطف این پارازیتهایی است که در هوا وول می خورد و از اتفاق گویا دقیقا به سمت خانه ما نشانه می رود که اینطور گیج می زنم و انگار روی هوا راه می روم یا به خاطر گیجی ذاتیم است که یکباره چشم باز می کنم و می بینم مثلا دم محل کارم هستم یا دوباره عصر شده و دارم کلید را درقفل درخانه می چرخانم..
این روزها این ترافیک لعنتی برایم اعصاب و روان نگذاشته است و مدام دستم روی بوق است یا مثل و حشیها رانندگی می کنم یا سر جای پارک پاچه این و آن را می گیرم و نهایتا خودم را به خاطر رفتارهای نا معقولم سرزنش می کنم..
این روزها منی که همیشه دل کندن از اینجا برایم سخت بوده است و همیشه سنگ اینجا را به سینه می زدم و همیشه با دوستان و آشنایان بحثهای فلسفی راه می انداختم و ثابت می کردم که اگر کاست بنفیت کنی بنفیت زندگی در اینجا بیشتر از هزینه هایش است احساس می کنم که کاملا دل بریده ام از این به اصطلاح وطنم ..
این روزها مثل یک رباط برنامه ریزی شده ام صبح ها بیدار می شوم دو تکه نان با یک پرتقال از یخچال بر می دارم مقنعه ام را به سرم می کشم و چند ثانیه ای فکر می کنم که امروز کلاس ریدینگ دارم یا رایتینگ بعد کیف کتابهایم را مرتب می کنم و می روم سر کار هر روز برنامه ای جدید روی حافظه ام می ریزم اما انگار نه انگار همان برنامه همیشگی همان کارهای همیشگی انگار سخت شده برایم از پوسته عادتهایم خارج شوم ..انگار سخت شده برایم فکر کردن ..تحلیل کردن شرایط ..انگار سخت شده برایم حتی نفس کشیدن ...
این روزها در نظر دیگران مثل همیشه شاد و سرزنده و موفق نشان می دهم اما درونم متلاطم است و بدتر از همه آنکه نمی دانم چرا متلاطمم..چرا وقتی همه چیز خوب است احساس سردرگمی دارم چرا مدام فکر می کنم باید کاری بکنم که نمی کنم جایی بروم که نمی روم کسی را ببینم که نمی بینم و چیزی باشم که نیستم....
فکر نمی کردم چیزی مثل یک ساعت گشتن در شهر کتاب و خریدن یک جامدادی، دفترچه یادداشت و دو روانویس قرمز و سبز استدلر حالم را اینقدر خوب کند ...آنگونه که یادم برود نیمه های شب گذشته اینجا چه هذیانی نوشتم..
همه چیز دور و برم خوب است اما نمی دانم این روح پرتلاطمم کی قرار است آرام بگیرد..
کی قرار است زیباییهای اطرافم را ببینم و صبح که از خانه بیرون می آیم خدا را به خاطر چیزهایی که به من داده شکر کنم..
خودم دیگر به نظر خودم هم غریبه می آیم...گاهی از خودم می ترسم..
چند روز دیگر ۲۹ سالم تمام می شود و هنوز نمی دانم از زندگیم چه می خواهم و قرار است به کجا برسم...
امروز آرزوهایی که اول سال روی یک کاغذ نوشته بودم و به دیوار اتاقم زده بودم را مرور کردم به هیج کدامشان حتی نزدیک هم نشده ام به جای ماشین شاسی بلند پراید سوار می شوم و به جای خلاصی از پشت میز نشینی میزم را بیشتر چسبیده ام که یک وقت خدای نکرده کسی جایم را نگیرد...
می گویند وقتی همه چیز خوب است انسان به خدا اعتقاد دارد و وقتی همه چیز بد انسان به کل به چیزی معتقد نیست..چزا همه چیز خوب است و من به چیزی معتقد نیستم..
ذهنم دقیقا مثل یک کلاف سر در گم است که هر چه می کنم سر و ته اش را پیدا نمی کنم..
ساعت فکر کنم نزدیک نیمه شب باشد و من خواب به چشم ندارم و می خواهم تا خود صبح گوسفندها را بشمارم...
هایده می خواند مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه..او هم خسته است از هر چی که بود و هر چی که هست شاید برای همین رفت..
یک کاناپه راحت....یک غذای خوشمزه .... فیلم شبهای روشن فرزاد موتمن و صدای گرم و پر احساس تو دیشب مرا ساخت و حس لذت عجیبی داشتم آنچنان که ثبتش کردم تا همیشه یادم بماند که چیزهای به نظر کوچک می تواند لذت وصف ناشدنی به انسان بدهد..
سالهاست که صبح اولین روز مهر می آید بی آنکه دل آشوبه ای برای دیر رسیدن به مدرسه داشته باشم..بی آنکه کفشهای نو ام را جلو تختم جفت کنم و هر از چند گاه نیم نگاهی با لبخندی حاکی از رضایت به آن بیندازم.. بی آنکه یواشکی پاکن خواهرم را که شبیه کف پا بود در جامدادی خودم بگذارم و بی آنکه مامان را به خاطر خوراکیهای زنگ تفریح حرص بدم و بگویم این را می خواهم آن را نمی خواهم!
کاش زمان زاغکی قالب پنیری دید هیچ گاه نمی گذشت.. کاش دوباره تصمیم کبری و حسنک کجایی را می خواندم..
به خوبی به یادش دارم آن دخترک لاغر و تخسی را که در جواب اجازه ندادن معلم کلاس سوم برای دستشویی رفتن هنگام گفتن جدول ضرب ۵ زل زد به معلم و با اعتماد به نفس خودش را خیس کرد و لبخند شیطنت آمیزی به لب آورد و خوب یادم هست رنگ پریده معلم را از ترس مواخذه..
به یادش دارم دخترکی را که هر روز مدادش را گم می کرد و با پررویی هر چه تمامتر برای مادرش دلیل می آورد که چرا مدادش گم شده و پدری را که لبخند رضایت آمیزی از جسارت دخترش بر لب می آورد و بدون کلام او را حمایت می کرد
تمام شد آن روزهای پاییزی تمام شد و اینک این منم در آستانه ی فصلی سرد
اما به قول نادر ابراهیمی "هیچ چیز تمام نشده است.هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟؟؟"
دیشب حال بدی داشتم..دلم برای همه چیز تنگ شده بود حتی برای تلویزیون کهنه و قدیمیم که مطمئنام پیش هرکسی که هست او هم دلش برایم تنگ شده کم نیست ۵ سال با هم زندگی کرده بودیم!!البته ۵ سال آنقدرها هم زیاد نیست اندازه ۵ تا انگشت دست..به اندازه یک چشم بهم زدن می توان شمردش ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
اینجا هم دیگر امن نیست..خصوصی ترین یادداشتهایم را نامحرمان می خوانند و به من می گویند بنده خدا با همدیگر شور می کنند و روحیات مرا مرور می کنند تا بفهمند چه قدر لطیف است و چه کار کنند که کمترین ضربه به من وارد شودو می خواهند در نهایت نیکوکاری دل مرا بند بزنند آخر مگر می شود روی دل بند زده کسی خانه ای با پایه های محکم ساخت!!می خواهند خودشان را توجیه کنند و بار عذاب وجدانشان را سبک کنند و در نهایت به این نتیجه میرسند که من هنوز با قضیه کامل کنار نیامده ام ..اه که حالم از آدمهایی که لباس حق به جانبی می پوشند بهم می خورد ...
نمی دانم چطور دلت آمد خاطرات این سالهای مرا با بیگانه قسمت کنی !!!!!
فقط مرا راحت بگذراید ..دست از سرم بردارید ..احتیاج به هیچ شور و مشورتی هم نیست..
۱۰ سال که قابلی ندارد دارد؟؟ اما بدان تاریخ تکرار می شود تلخ تر از آنچه که فکرش را بکنی و من با صبری که این سالهای تلخ به من آموخته منتظر می نشینم تا ببینم که صدای خنده های خانه تو چگونه محو می شود و شرینی زندگیت چگونه به زهری بدل می شود که توی این سالها به زندگی من پاشیدی...دنیا کوچکتر از آن است که باد خبرت را باز هم نیاورد... صبر من زیاد است خیلی به اندازه تمام این سالها
همه چیز را گرفتی حداقل می گذاشتی این گوشه دنج مال خودم باشد
اینجا هم دیگر امن نیست درست مثل خانه ام که دست بیگانه به آن دراز شده است اینجا هم دیگر امن نیست باید کوله بارم را ببندم و بروم جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس دلش برای من نسوزد و هیچ کس به من نگوید بنده خدا!!! باید یک خانه امن برای خودم بیابم
چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387
دیشب بعد از مدتها خوابت را دیدم..
شاید به خاطر اینست که این روزها همش در فکر آنم که چه خوب که اینبار با خیال راحت آمدی و مدام ذهنت درگیر آن نیست که چه کار کنی که بهترین باشد و آخرش هم به هیچ ختم نشود!!چه خوب که اینبار با وجدان راحت و شانه های خالی از مسوولیت آمدی...
شب یلدای خاطره انگیزی داشتم..عصر که از سر کار بر گشتم در خونم چهار طاق باز بود و همون چند تا خرت و پرتی که توی خونه داشتمو برده بودن..واقعا نمی فهمم اینکه توی روز روشن تلویزیون آدمو ببرن معنیش چیه..اینکه احتمالا امنیت داره توی کشورمون حرف اولو می زنه!!!
هنوزم بعد از چهار سال و اندی حسی که از نشستن پشت این کامپیوتردارم هیچ وقت دیگه پشت هیچ کامپیوتری نداشتم اول از همه فولدر عکسای قدیمیمو باز می کنم و برای هزارمین بار می بینمشون بعضی جاها بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه مثل وقتایی که عکسای بچه خواهرمو می بینم که تازه دندون دراوورده بوده و خدا زیادش کنه که چه قدر زشت بوده و یادمه اون موقع ها چه قدر بهم برمی خورد اگه کسی بهش می گفت بالای چشمت ابروهه..بعضی وقتام بی اختیار بر حسب طبیعت زر زروییکه دارم گوله گوله اشک می ریزم مثل وقتایی که می رسم به عکسایی که خیلی با دقت و ظرافت و سلیقه میکس شدن از هفت هشتایی از عکسای قدیمیم با سیبیل و وسط ابرو که چه قدرم احساس خوش تیپی کرده بودم توی عکسا.
بعد از اینکه خوب عکسارو دیدم و احساسات قلمبه شدمو ریختم بیرون می رم سروقت اینترنت نمی دونم چرا به این مسنجر این کامپیوتر ارادت خاصی دارم با اینکه کلی برای کانکت شدن جون می کنم اما دست بردار نیستم که .. آن لاین می شم و تا نصفه شب با دوستای قدیمی می چتم به یاد ایام..چیزی که برام جالبه آدما هیچ فرقی نکردن طرز حرف زدنا اظهار نظر کردنا تلاش برای جلب توجه کردنا همه چیز مثل چند سال قبله انگارفقط زمان داره تکرار می شه یه جوری که آدم وحشت می کنه
من بالاخره به آرزوی دیرینه ام جامه عمل پوشانیدم و موهامو فر زدم یه چیزی شدم تو مایه های ردگلیت مامانم می گه خیلی بهت اومده اما فکر کنم قضیه سوسکه باشه در هر صورت تنوعیه
فردا بر می گردم البته می شه امروز چون الان ساعت نزدیکای ۲ می باشد
چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی با یه قضیه کنار بیای می شی مثل مرغ پرکنده شبا تا صبح همش خواب می بینی و مدام داری فکرای عجیب غریب می کنی و تصویر سازی می کنی اونم از نوع خفن..مدام داری دنبال این می گردی که خودتو برای به نتیجه نرسیدن محکوم کنی و به انواع و اقسام مختلف به خودت سرکوفت بزنی اون موقع است که تو زندگیت دچار گه گیجه یی فلسفی و بس خطرناک می شی که ممکنه به مرور زمان عقلتو زایل کنه..حالا بعضی آدما قابلیت اینو دارن که ان تا پروژه رو برای خودشون تا ابد باز نگه دارن و عین خیالشونم نباشه بعضی آمام مثل من...بگذریم
چند وقتیه صبحها با دلخوری میام سرکاریعنی بهتر بگم هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن از خواب ندارم مثلا دیروز صبح در حالیکه بی خود و بی جهت توی رختخواب غلط می زدم و خرس بدبختمو خفه می کردم یهو تصمیم گرفتم که دو ساعت دیر بیایم..کارم را دوست دارم اما از اینکه هر روز سرساعت بیایم و کارتم را توی حلق دستگاه کارت زنی فرو کنم و پشت میزم بنشینم تا وقت ناهار و باز سرساعت ناهار بخورم و سر ساعت کارت خروج بزنم و سر ساعت بخوابم و دوباره فردا روزاز نو روزی از نو خسته شده ام
فکر می کنم مشکل یکنواختی کار و قیافه افسرده همکارانم باشه..سکوت آدمهای دور و برم خسته ام می کنه
مداوم به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دونم چیه اما احساس می کنم به زودی زود قرار ه اتفاق بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه عصر خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم و درحالیکه از گرسنگی داشتم ملک الموتو زیارت می کردم و از بسکه انتگرال دوگانه و سه گانه توضیح داده بودم دهنم کف کرده بود در یخچالو باز کردم ودردسترس ترین چیز برای فرستادن به خندق بلا را سوسیس یافتم و همزمان که سوسیس را در تابه انداختم فیلمی از برگمان دردی وی دی فشار دادم و سوت زنان مشغول خردن سوسیس با مخلفات فراوان شدم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند که نیمه های شب از شدت احساس گلاب به روتون از خواب بیدار شدم و اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که نشد و چشمتان روز بد نبیند که تا جمعه شب ما در حال طی مسیر دستشویی تا اتاق خواب و بالعکس بودیم وآخر هفته بسیار رویایی را به حالت نیمه بیهوش سپری کردم و دروغ چرا اولین بار بود که از مردن ترسیدم!!!و جالب اینجاست که بنده حدود یک سال و اندی بود که سوسیس نزدیک دهان مبارک نبرده بودم!!!
همه چیز مثل آب روان است و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد
آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است و هر چه سعی می کنم پایم به زمین نمی رسد ..حس معلق بودن دارم و بس..
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی این دستگاه برای من همه چیز شود و خصوصی ترین احساستم را با خود ببرد به ناکجا آباد و من بدون رودربایستی و از ته دل بنویسم که آن خنده مصنوعی دیشب روی لبهایم فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی(من خوشبختم)بود
و شب که همه جا ساکت شد و خانه خالی بروم روی تراس فسقلیم و به دورترین نقطه نگاه کنم و به مغزم فشار بیاورم تا تمام روزهای تولدم را به خاطر بیاورم و بعد از همه بین همه سالهای تولدم یکی را انتخاب کنم و فقط به آن فکر کنم و با ذوق کودکانه ضبط صوت قدیمیم را از زیر تخت بیرون بکشم و از جعبه آبی رنگم نوار کاست خاک گرفته ای را بیرون بکشم و تا صبح مثل خود دیوانه ها آهنگهایش را گوش دهم و"بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید" حافظ را بخوانم و بخوانم تا خود صبح و خنده مصنوعیم تبدیل شود به قطرات شوری که این روزها بی اختیار جاری می شوند و چه قدر دلم می خواهد همه زندگیم را بدهم و این اشکها بی اجازه من وقت و بی وقت پایین نریزند و من را رسوا نکنند
28 ساله شدم ....تمام
پ.ن به جون خودم من حالم خیلی خوبه اصلانم دلم نگرفته!!! باور کنید
یه جایی حوالی قلبم سوزش خیلی بدی داره شایدم خود قلبم باشه نمی دونم زیادم مهم نیست.. فکر کنم آخرین تیری که رها شد خوب نشانه گرفت..
حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! کاش می دانستم چطور وقتی همه چیز خوب و بروفق مراد است آدم می تواند حال خوشی نداشته باشد..
قیافم چه قدر مضحک و احمقانه می شود وقتی سعی می کنم به خوشبختیهایم به خیلی چیزایی که دارم و خیلی از آدمها ندارند و گویا باید باعث افتخارم باشد لبخند بزنم..
دوست داشتم می رفتم یک جای خیلی دور..دور می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود..
که اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است...