نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم
احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد
در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی باید به سرشون بریزن و بدبختیاشونو با غر زدن سر عهد و عیالشون خالی می کنن
یا یه مثال علمی تر
مثل این حشره هایی(اعم اززنبور مگس کک ساس....) که پشت یه پنجره موندن و بدون اینکه فکر کنن راه درستو انتخاب کنن خودشونو بی وقفه می زنن به پنجره
حالا سه حالت داره یا اینکه یکی از راه می رسه و پنجره رو براشون باز می کنه و آزادشون می کنه
یا اینکه اینقدر خودشونو می کوبن به پنجره که خودکشی می کنن
و حالت سوم اینکه وسطای خودزنی یادشون می افته که یه چیزی هم به نام عقل و شعور وجود داره که می تونن بهش مراجعه کنن و راه درستو انتخاب کنن
در هر صورت امیدوارم من جزء دسته سوم باشم
راستی یه چیز جالب کلیه اعضای خانواده اعم از مامان و بابا و.. ودوستو فامیل مثل خاله و خان باجی و..و همکار از نوع رئیس و خیلیای دیگه که الان حضور ذهن ندارم خدمتتون بگم و البته زیادم مهم نیست کمر همت بستن تا منو شووهر بدن و همین جور کککککککککییییس های(کیس کامپیوترو نمی گما...) مختلف برام پیدا می کنن یکی نیست بگه بابا بیکارین شماها برین به زندگیتون برسین که همتون سر کارین.. احتمالا احساس می کنن من باید آخرین شانسامو امتحان کنم منم که با خیال راحت می رم می شینم و یه قهوه می خورم و(بعضی وقتا تنوع می دم بهش مثلا نسکافه می خورم) خیالم راحته که هیچ وقت کسایی که اونا بهم معرفی می کنن
یک اپسیلون اون چیزی که من می خوام نیست(منظورم از نظر سطح فکریه)
بگذریم اجازه می دم که اونا هم خوش باشن و فکر کنن دارن کار مفیدی می کنن
خوب می خواستم نوشتنو ادامه بدم شانس اووردید منشیمون الان زنگ زده می گه ببین خانوم..ساعت 3:30 جلسه است و من ساعتو نگاه می کنم می بینم اگزکتلی ساعت 3:30 می باشد
فعلا بای بای





پنجشنبه و جمعه به صورت مداوم در کلاسهای ورزش و استخرهای روباز به سر می بردیم
ساعتها میان تو استخر و از روغنها مختلف و آب پاشهای مدرن استفاده می کنن و توی افتاب عرق می ریزن و خودکشی می کنند تا این رنگی بشن
و خوش تیپ که نشدیم هیچ از بس آدم خوش تیپ دیدم از خودمون ناامیدم شدیم

هر روز بر این باور خود مستحکم تر میشوم که ما تو سری خور ترین ملت جهانیم.هر چه بیشتر تو سرمان میزنند رام تر و آرام تر میشویم!!
دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه
روحش شاد
بعد از یک ساعت با زور رفتم سر کار و تا ظهر بیشتر دوام نیووردم و احساس مسمویت می کردم و فکر کردم که احتمالا از شب قبلش که شام بیرون خورده بودم مریض شدم ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه که رفتم درمانگاه و ۳ ساعت زیر سرم بودم و خانوم دکتره تشخیص دادن که از خستگیه و گرما زده شدی

اما دریغ از ۱ گرم


)و کلی حرف زدیم و غیبت کردیم و خولاصه خوش گذشت بسیاررر..
و رها هم می گه من بهش گفتم گناه داره ولی گوش نداد
.البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم..
دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم
این سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه
در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!
میزنم لهشون می کنم
چه قدر ما زنها گناه داریم و می بینم که این مساله نه تنها در کشور ما بلکه در بلاد کفر هم به چشم می خوره..
یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم
ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم
)
(حالا کی به کیه که امروز روز کارگره و کلا از صبح برامون اضافه کاری حساب می شه اونم دو برابر
تصمیم بگیرید که کیفتونو عوض کنید